تبليغاتX
برای فردا

دو مقاله که در مورد عملیات روانی و آماده ساختن افکار عمومی برای حمله به عراق است. حاوی نکات آموزنده ای است. که خواندن آن را به همه توصیه می کنم.این مقالات با شرایط امروز و وضعیت ایران تا اندازه ای مطابقت دارد.

دعا کنیم جنگی در میان نباشد.

نوشته شده توسط رضا پیرهادی در چهارشنبه سی ام فروردین 1385 ساعت 14:27 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

در اين مقاله سعي شده است تا زمينه‌هاي شكل‌دهي و متقاعدسازي افكار عمومي در كشورهاي انگلستان و ايالات متحده امريكا در زمينه پيشبرد يكجانبه‌گرايي راهبردي ـ امنيتي، مدنظر قرار گيرد، همچنين به اين مسئله پرداخته مي‌شود كه جايگاه مهندسي افكار عمومي در دولت‌هاي بوش و بلر، پس از رويداد يازدهم سپتامبر 2001 به مثابه نقطه عطفي در عرصه نظام بين‌الملل، چگونه است.

چكيده

متقاعدسازي افكار عمومي در زمينه مقوله‌هاي راهبردي ـ امنيتي، يكي از عوامل مؤثر در پيشبرد اهداف قدرت‌هاي بزرگ در عرصه تعاملات بين‌المللي بوده است.
اين مقوله، به ويژه در دوره پساجنگ سرد (از سال 1991 تاكنون)، به دليل دگرگوني‌هاي به وقوع پيوسته در قواعد بازي‌هاي بين‌المللي، روند ژئوپليتيكي حاكم بر تعاملات بين‌المللي و جايگزيني مسائل نرم‌افزاري فرهنگي ـ روان‌شناختي، به مثابه عوامل سيار بين‌المللي به جاي مقوله‌هاي سخت‌افزاي راهبردي، اهميت زيادي دارد.
در اين مقاله سعي شده است تا زمينه‌هاي شكل‌دهي و متقاعدسازي افكار عمومي در كشورهاي انگلستان و ايالات متحده امريكا در زمينه پيشبرد يكجانبه‌گرايي راهبردي ـ امنيتي، مدنظر قرار گيرد، همچنين به اين مسئله پرداخته مي‌شود كه جايگاه مهندسي افكار عمومي در دولت‌هاي بوش و بلر، پس از رويداد يازدهم سپتامبر 2001 به مثابه نقطه عطفي در عرصه نظام بين‌الملل، چگونه است.

واژگان كليدي: يازدهم سپتامبر، افكار عمومي، متقاعدسازي، مديريت تبليغات، فريب، روند ژئوپلي‌نوميك، يكجانبه‌گرايي در نظام بين‌الملل، نومحافظه‌كاران.

مقدمه

سياست اقناع و مهندسي افكار عمومي يكي از عوامل مؤثر در عرصه تعاملات بين‌المللي است كه اهميت ويژه‌اي دارد. در دوران پساجنگ سرد (از سال 1991 تاكنون) به دليل دگرگونيهاي رخ داده در قواعد بازي بين‌المللي، روند ژئوپليتيكي حاكم بر تعاملات بين‌المللي و مقوله‌هاي سخت‌افزاري راهبردي ـ امنيتي، به تدريج انحصار خود را از دست مي‌دهند و مقوله‌هاي نرم‌افزاري فرهنگي، ادراكي ـ روان‌شناختي، به ويژه با توجه به انقلاب آزاد اطلاعاتي و شبكه گسترده جهاني ناشي از فروپاشي نظام دوقطبي و كاربرد وسيع اينترنت، اهميت ويژه‌اي مي‌يابند.
تلاش ايالات متحده امريكا براي تثبيت روند يكجانبه‌گرايانه خود و ايجاد ثبات هژمونيكي خود در نظام بين‌المللي و سياست متكي به قدرت هژمون (سياست باندواگونينگ) دولت انگلستان در پيشبرد سياستگذاريهاي فراآتلانتيكي امريكا، در دوران گذار از نظام دو قطبي منعطف به نظام سلسله مراتبي متمايل به تك‌قطبي، عملاً كارايي چنداني براي دولتهاي مذكور در پي نداشت.
پس از رويداد 11 سپتامبر 2001 به مثابه نقطه عطفي در عرصه تعاملات بين‌المللي، نقش قدرت نرم و متقاعدسازي افكار عمومي در دولتهاي جرج واكر بوش و توني بلر در خصوص ايجاد روند راهبردي ـ امنيتي خود، اولويت ويژه‌اي پيدا كرد.
مهندسي افكار عمومي، از قدرت نرم‌ بهره مي‌گيرد و قدرت نرم، توانايي به دست آوردن نتايج مطلوب است، به گونه‌اي كه افكار عمومي متناسب با سياستگذاريهاي راهبردي ـ امنيتي نخبگان تعيين كننده سياستگذاريهاي مزبور، جهت‌دهي شوند.
انگاره‌سازيهاي مطلوب در دولتهاي بوش و بلر پس از واقعه يازدهم سپتامبر 2001، ايجاد تصويرهاي مخدوش و ناموجه از عوامل معارض با ثبات هژمونيكي و به كارگيري گسترده جنگ شبكه‌اي به مثابه جنگهاي اطلاعاتي بين جوامع كه جهت‌گيري آن نيز به سوي جامعه و اهداف غيرنظامي است، همگي در اين جهت است. بهره‌گيري از طيف وسيعي از ديپلماسي تبليغات، مانورهاي رواني و فريب با استفاده از رسانه‌هاي مرتبط و با نفوذ در شبكه‌هاي كامپيوتري و پايگاه‌هاي اطلاعاتي در دولتهاي مذكور، در سطح وسيعي وجود دارد.
هدف اين مقاله پاسخ دادن به اين سؤال است كه جايگاه مهندسي افكار عمومي پس از رويداد يازدهم سپتامبر در دولتهاي بوش و بلر، چگونه بوده است؟

افكار عمومي ايالات متحده امريكا

با توجه به روند يكجانبه‌گرايانه حاكم بر تعاملات بين‌المللي و تلاش دولت ايالات متحده امريكا براي تثبيت هژموني خود در سياست بين‌المللي، به ويژه پس از رويداد يازدهم سپتامبر، ارزيابي افكار عمومي ايالات متحده و سياستگذاريهاي دولت بوش براي جهت‌دهي به محيط ادراكي ـ روان‌شناختي رسانه‌هاي آن كشور، امري تعيين‌كننده است.
اصولاً در اين زمينه، كوششهاي مختلفي شده است؛ به عنوان نمونه پژوهشگراني همچون ويت كوپف و هينكلي براي ارزيابي موضع‌گيريهاي افكار عمومي امريكا در سياستهاي نظامي و خارجي آن كشور، به دسته‌بندي افكار عمومي امريكا پرداخته‌اند. آنها با استفاده از يافته‌هاي مؤسسات افكارسنجي نظير گالوپ،ميزان پشتيباني افكار عمومي امريكا از يكجانبه‌گرايي و مقوله‌هاي امنيتي ـ نظامي آن كشور، نظير مداخلات سياسي ـ نظامي در ساير كشورها را تعيين كرده‌اند.
به زعم آنان دو طيف متفاوت در افكار عمومي امريكا مشاهده مي‌شود، گروه اول افرادي‌اند كه خواهان مداخله نظامي آشكار و گسترده ايالات متحده در همه بحرانهاي خارجي‌اند و آن را براي حفظ اعتبار و موقعيت امريكا ضروري تلقي مي‌كنند، گروه دوم شهرونداني‌اند كه با هرگونه مداخله نظامي امريكا در كشورهاي ديگر، به ويژه در خارج از قاره امريكا، مخالفند.1
هولستي تقسيم‌بندي ديگري از افكار عمومي امريكا به نام تيپ‌شناسي افكار عمومي امريكاييها2 ارائه كرده است ـ در اين تقسيم‌بندي افكار عمومي امريكاييان در چهار تيپ متمايز، دسته‌بندي شده است:
1ـ طيف انزواگرايان: اين افراد با هرگونه مداخله دولت امريكا در مسائل جهاني مخالفند و نيز مخالف اقدام نظامي امريكا در مناطقي چون افغانستان و عراق بوده‌اند.
2ـ طيف افراطي‌گرا: اين طيف خواستار يكجانبه‌گرايي ايالات متحده در مناطق مختلف جهان هستند و بر اين باورند كه براي حفظ و افزايش موقعيت برتر كشور امريكا، ضروري است كه دولت امريكا در زمينه‌هاي مختلف سياسي، اقتصادي، نظامي و فرهنگي در كشورهاي ديگر مداخله كند و از اين طريق در دوران پسا جنگ سرد از خلاء بلوك شرق، از نظر راهبردي ـ امنيتي بهره‌برداري كند.
3ـ طيف جهان وطن‌گرايان مشاركتي: طرفداران اين نحله فكري معتقدند براي حل و فصل مسائل بين‌المللي بايد از راه‌حلهاي سياسي چندجانبه‌گرايانه بهره گرفت و اتخاذ سياستگذاريهاي يكجانبه‌گرايانه، به ويژه اقدام نظامي براي حل و فصل معضلات بين‌المللي در مناطقي دورتر از قلمروي سرزميني ايالات متحده، جز در موارد بسيار حاد و محدود، ضروري نيست و با منافع ملي ايالات متحده در تعارض است.
4ـ طيف جهان وطن‌گرايان نظامي‌گرا:( ) اين طيف معتقدند براي حل و فصل مسائل معارض با ثبات هژمونيكي ايالات متحده، لازم است از نيروها و اتحاديه‌هاي نظامي چند مليتي همسو با منافع راهبردي ايالات متحده، بهره جست.
اين گروه همانند طيف دوم معتقدند براي رفع مشكلات جهاني، ضروري است از نيروي نظامي بهره گرفته شود ولي جلب حمايت كشورهاي همسو و هم‌پيمان با دولت ايالات متحده، براي كاهش هزينه‌هاي مادي و معنوي امريكا، مسئله‌اي منطقي و ضروري است.
بر اساس يافته‌هاي هولستي بيشتر امريكاييها در طيفهاي جهان‌وطنيهاي مشاركتي و نظامي‌گرا قرار دارند و اقليتي از آنان در دو گروه انزواگرا و افراطي‌گرا جاي مي‌گيرند.3

مهندسي افكار عمومي در ايالات متحده امريكا

طبق يافته‌هاي جي.وي رابرتز،( ) انسجام و توافق عمومي گسترده افكار عمومي امريكا در زمينه حضور مستمر و فعال آن كشور در تعاملات بين‌المللي و بعضاً مداخلات متعدد، به تبليغات، عمليات رواني رسانه‌ها و نخبگان آن كشور و فرايند جامعه‌پذيري سياسي موجود در آن، مربوط است.4 به عقيده آنان دقيقاً از هنگامي كه دولت ژاپن به بندر پرل هاربر حمله كرد و موجبات حضور نيروهاي امريكايي در جنگ جهاني دوم(1941) را باعث شد، رسانه‌هاي ايالات متحده به اين نتيجه اساسي رسيدند كه از هيچگونه كوششي براي تقويت جايگاه ايالات متحده و انسجام در افكار عمومي آن كشور، خودداري نورزند.5
با توجه به رويداد 11 سپتامبر 2001 كه قلمروي سرزميني ايالات متحده براي دومين‌بار پس از حمله ژاپن به پرل‌هاربر آماج حمله مستقيم قرار گرفت، بهره‌گيري از انسجام افكار عمومي امريكا و جهت‌دهي به آن در جهت اهداف ژئو استراتژيك ـ ژئوپلي‌نوميكي( ) دولت بوش، اهميتي مضاعف يافته است.
رويداد 11 سپتامبر، به واقع، فرصت مناسبي را براي نومحافظه‌كاران مؤثر در سياستگذاريهاي امنيتي ـ راهبردي امريكا فراهم آورد تا از طريق مسائلي چون ضرورت مبارزه با تروريسم بين‌المللي، برخورد با بنيادگرايي اسلامي، سرنگوني رژيمهاي ياغي( ) و نابودسازي تسليحات كشتار جمعي،( ) افكار عمومي امريكا را همسو با استراتژي جديد آن كشور، بسيج نمايد.
با توجه به افكار عمومي حاكم بر امريكا، اين كشور توانست در مدت سي و يك روز، بدون استفاده از نيروي زميني و مخالفت نكردن كشورهايي چون چين و روسيه، افغانستان را به تصرف خود در آورد و در 19 مارس 2003 نيز علي‌رغم مخالفتهايي در شوراي امنيت سازمان ملل متحد و بدون كسب مجوز شوراي امنيت به عراق حمله نمايد و در مدت نوزده روز حكومت عراق را سرنگون نمايد. اصولاً در دوران پساجنگ سرد، به ويژه از حوادث 11 سپتامبر به اين سو، دولت ايالات متحده كوششهاي منسجم و هدفمندي را در زمينه مهندسي افكار عمومي و بسترسازي رواني براي اجراي سياستگذاريهاي امنيتي ـ راهبردي يكجانبه‌گرايانه خود، سازمان داد.
با توجه به محيط ادراكي ـ روان‌شناختي خاص امريكاييها بود كه جرج بوش حدود يكسال پيش از حمله به عراق (در 29 ژانويه 2002)، در يك سخنراني عراق، ايران و كره شمالي را به منزله محور شرارت( ) معرفي كرد. همچنين در نطق ديگري در دانشگاه نظامي وست پرينت در 2 ژوئن 2002، دكترين دفاع پيشدستانه( ) را به مثابه راهبرد نوين دولت خود طرح كرده بود و گفته بود: «ايالات متحده بايد به كشورهاي ديگر حمله كند تا تهديد بالقوه، به تهديدي واقعي، نينجامد».6 در همين زمينه در 29 آوريل 2003، حدود يكماه پس از اقدام نظامي در عراق، وزارت امور خارجه امريكا در گزارش سالانه خود بيست و هفت سازمان را گروههاي تروريستي معرفي كرده بود.
بوش در 28 ژانويه 2003 در گزارش سالانه خود گزارش موقعيت ايالات متحده به مجالس سنا و نمايندگان امريكا، شجاعت و عطوفت را ويژگي سياست دولت جمهوري‌خواه امريكا اعلام مي‌كند و مي‌گويد: «پرچم امريكا، نشان دهنده چيزي فراتر از قدرت و منافع ماست».7
واقعيت آن است كه دولت امريكا، مقابله با تروريسم و نابودسازي تسليحات كشتار جمعي را عامل سياست نظامي‌گرايانه خود در نظام بين‌الملل معرفي مي‌كند و نزد افكار عمومي امريكاييها تحت لواي مقاصد بشردوستانه و كوشش براي بازگرداندن امنيت به جامعه جهاني، به آن مشروعيت خاصي مي‌بخشد، همچنان كه در ژانويه 2004، بوش در گزارش سالانه خود به كنگره اعلام مي‌كند كه جنگ عراق و مبارزه با تروريسم بين‌الملل، ايالات متحده امريكا را امن‌تر كرده است.8
به واقع دولت جرج بوش، پس از 11 سپتامبر كوشيده است تا با توجه به تأثيرگذاري عمليات رواني ـ ادراكي، مجموعه‌اي هدفمند از ارزيابي و گزارش سير تطور افكار عمومي امريكا را به دست دهد و به اين ترتيب با دقت بيشتري درجه تأثيرگذاري عمليات رواني ـ اطلاعاتي را بر مخاطبان هدف خارجي و همچنين ميزان كاهش يا افزايش سطح تأثيرگذاري( ) را با توجه به شاخصه‌هاي تعيين كننده بررسي نمايد.
هرچند تعيين دقيق ميزان تأثيرگذاري عمليات رواني ـ ادراكي و مهندسي افكار عمومي دولت بوش با توجه به پيچيدگي عامل انساني و ذهنيتهاي متفاوت، بسيار دشوار است و تعيين نسبي آن نيز زمان مشخصي را مي‌طلبد،9 ولي نمونه‌هاي گواه، حاكي از آن است كه دولت جرج بوش در جهت مهندسي افكار عمومي امريكا موفق عمل كرده است و اين مسئله با توجه به ذهن ساده و شخصيت فارغ از هرگونه پيچيدگي( ) امريكاييها، امري منطقي است.
تأكيد بر آزاديهاي فردي و دموكراسي در سخنرانيهاي بوش و مقامات هيئت حاكم امريكا، بيش از هرچيز بر تلاش آنان در همسو كردن افكار عمومي امريكاييها با دكترين امنيتي بوش، حكايت دارد.
هنگامي كه ديك چني، معاون رئيس جمهوري امريكا و وزير دفاع پيشين در كابينه بوش پدر مي‌گويد: «تروريسم بين‌الملل به اين دليل خطرناك است كه با ارزشهاي آزادي و دموكراسي كه بنيان جوامع غربي است، مخالف است» و مي‌افزايد: «تروريسم بين‌الملل به اين دليل محكوم است كه براي توليد يا دستيابي به سلاحهاي شيميايي، ميكروبي، راديولوژيك و هسته‌اي هركاري مي‌كند.10
اين مسئله نشان دهنده اين است كه ديك چني تا چه حد براي حمايت افكار عمومي امريكا اهميت قائل است، چرا كه رسالت ايالات متحده را از اين رو مبارزه با تروريسم در هر منطقه از جهان مي‌داند كه تروريسم بين‌الملل و در مفهوم اخص آن بنيادگرايي اسلامي از منظر دولت امريكا با ارزشهاي مردم امريكا در تضاد است و براي ضربه‌زدن به آن از هيچ اقدامي حتي تلاش براي كسب سلاحهاي كشتار جمعي نامتعارف، روي‌گردان نيست. از اين رو ديك‌چني مي‌گويد: «مردمان متمدن بايد هرآنچه در توان دارند، براي شكست تروريسم و توقف پخش سلاحهاي كشتار جمعي، صرف نمايند.»11
او مسئوليت جهان غرب را در رويارويي با تهديدهاي شبكه‌اي تروريستي اينگونه تعبير مي‌كند:
«نخست بايد با ايدئولوژيهاي خشونت‌گرا از ريشه برخورد كرد و از طريق گسترش دموكراسي در سراسر خاورميانه بزرگ و فراتر از آن اقدام كرد. بايد با تهديدات مقابله كرد و وقتي ديپلماسي شكست مي‌خورد بايد آماده بود تا با مسئوليتهايمان مواجه شويم و در صورت لزوم از زور استفاده كنيم».12
در زمينه بسترسازي رواني براي بسيج افكار عمومي در زمينه مقوله تغيير رژيم( ) در خاورميانه، كالين‌پاول وزير امور خارجه پيشين امريكا در سيزدهم دسامبر 2002 در بنياد هريتيج( ) امريكا، در يك سخنراني به سياست خارجي امريكا در خاورميانه پرداخت. او در ابتدا به اهميت موقعيت جغرافيايي ـ سياسي و روابط گسترده تجاري با اين منطقه اشاره كرد و افزود: «متأسفانه هزاران نفر از شهروندان ما در وقايع 11 سپتامبر به دست تروريستهايي كشته شدند كه در خاورميانه متولد شدند و عقايد بنيادگرايي و تندرويي را در اين منطقه به دست آوردند.»13 به عقيده پاول، تهديدي كه گريبانگير شهروندان غربي است، از جانب كساني است كه در خاورميانه زندگي مي‌كنند و عقايد افراطي مذهبي دارند.14
بر اين اساس و در جهت ترويج مفاهيم دموكراسي و آزادي است كه وي مي‌گويد: «هر كشوري كه در خاورميانه عقب بماند، آينده‌اي نخواهد داشت و زمان آن فرا رسيده است كه اميدها براي پيشرفت به وجود آيد و ايالات متحده امريكا مي‌خواهد در كنار ملتهاي خاورميانه باشد تا آنان به سوي صلح و ساخت زندگي بهتر براي كودكان خود، حركت كنند.»15
در زمينه هدايت افكار عمومي امريكا در زمينه اقدام نظامي عليه عراق نيز طيف گسترده‌اي از اعضاي غيرنظامي ارشد پنتاگون، همراه بخشي از فرماندهان ارشد نظامي و مقامات امنيتي ملي امريكا كه تحت پشتيباني گسترده گروههاي راست‌گرا در رسانه‌هايي همچون وال‌استريت ژورنال( ) و فاكس‌نيوز،( ) بودند، به شدت از حمله نظامي به عراق حمايت مي‌كردند.16
روزنامه وال استريت ژورنال با مطرح كردن اين مسئله كه مظنون اصلي تدارك و پخش باكتري سياه‌زخم،( ) رژيم عراق است، تلاش كرد تا افكار عمومي و بسترسازي رواني داخل و خارج ايالات متحده امريكا را عليه عراق جهت دهد. گروهي متشكل از هنري كسينجر وزير امور خارجه پيشين ايالات متحده، جيمزولسي رئيس پيشين سيا (در دولت كلينتون)، ديويد جرميا جانشين سابق رياست ستاد مشترك ارتش امريكا، هارولد براون وزير دفاع دولت كارتر، دن كوايل معاون رئيس جمهوري كارتر و جيمز اشلزينگر وزير سابق دفاع و انرژي امريكا، پل ولفويتز معاون وزارت دفاع امريكا كه به هابز در وزارت دفاع امريكا مشهور است، به گونه‌اي منسجم از عمليات رواني ـ تبليغاتي براي جهت‌دهي به افكار عمومي امريكا، بهره گرفتند.17
اصولاً آنچه گفتني است، اين است كه رويداد 11 سپتامبر به مثابه نقطه عطفي در عرصه تعاملات بين‌المللي، موجب گرديد تا يكجانبه‌گرايي ايالات متحده امريكا و روند هژمونيك‌گرايانه مدنظر دولت بوش، شدت بيشتري به خود گيرد.
در اين خصوص بهره‌گيري از افكار عمومي امريكا و تلاش در زمينه همسو كردن هرچه بيشتر آنها با سياستگذاريهاي امنيتي ـ راهبردي نومحافظه‌كاران امريكا، با استفاده از مسائلي نظير گسترش دموكراسي و ارزشهاي امريكايي در جهان، مبارزه با تروريسم و تسليحات كشتار جمعي، امري است كه از 11 سپتامبر 2001 تاكنون، به گونه‌اي پررنگ، مشاهده مي‌شود.

افكار عمومي در انگلستان

اصولاً افكار عمومي در انگلستان نسبت به ايالات متحده امريكا، حساسيت آگاهانه‌تري نسبت به تحولات داخلي و بين‌المللي دارد. نمونه اين مقوله در موضوع خودكشي يا قتل دكتر ديويد كلي (كارشناس بهايي‌مسلك خلع سلاح در عراق) است كه افكار عمومي انگلستان، دولت توني‌بلر را براي پاسخگويي صريح نسبت به مسئله فوق و حتي استعفا در جولاي 2002، تحت فشار قرار داده بود.
افكار عمومي در انگلستان نسبت به ايالات متحده، به گسترش ارزشهاي ليبرالي (به مثابه تنها راه رفاه و خوشبختي بشريت از نگاه غربيها) و دموكراسي حساسيت بيشتري دارد و از اين رو دولت توني‌بلر علي‌رغم مخالفت شديد طيف گسترده‌اي از افكار عمومي در انگلستان، توانسته است با بسيج افكار عمومي تحت لواي ايجاد ثبات و امنيت پايدارتر براي ارزشهاي عام( ) ليبرال غربي، به تثبيت سياستگذاريهاي راهبردي ـ امنيتي مدنظر خود در چارچوب سياست باندواگونينگ اقدام نمايد. دولت بلر حمله انگلستان به عراق در 19 مارس 2003 و همراهي با دولت بوش را اقدامي در جهت خدمت به جامعه جهاني و فرصت بي‌نظيري براي حفظ ثبات جهاني، ارزيابي مي‌كند.
دولت بلر در رسانه‌هاي همگاني مي‌كوشد تا با بزرگ‌نمايي مسائلي چون محروميت شهروندان جوامع خاورميانه از حقوق سياسي، اجتماعي و اقتصادي خويش كه زمينه‌ساز افراط‌گرايي و رشد تروريسم است، به اين باور در اذهان مردم انگلستان دامن زند كه وجود عوامل معارض با ثبات بين‌المللي در مناطق مختلف جهان، به ويژه منطقه خاورميانه (با توجه به ويژگيهاي خاص ژئوپلي‌نوميكي خود)، براي منافع و امنيت جوامع غربي نظير انگلستان بزرگ‌ترين تهديد است. با توجه به فضاي سياسي متفاوت در زمينه‌هاي ادراكي ـ روان‌شناختي ناهمسان افكار عمومي انگلستان نسبت به ايالات متحده، مخالفهاي مهندسي افكار عمومي در دولت توني‌بلر، انسجام ذهني ـ سياسي بيشتري دارند.
گروههايي چون ائتلاف اسكاتلنديهاي خواهان عدالت، جامعه دانشگاهيان ضد جنگ بيرمنگهام، جامعه دانشگاهيان ضد جنگ آكسفورد، جامعه دانشگاهيان ضدجنگ كمبريج، گروه ضدجنگ پيكان، گروه ضدجنگ هول، گروه ضد جنگ يورك، جنبش ضدجنگ ايرلند، گروه موسوم به سي.ان.دي( ) و احزاب كارگري كه اغلب مخالف سياستهاي دولت بلر در زمينه حقوق كارگري‌اند، با سياستگذاريهاي همسو با نومحافظه‌كاران امريكا در دولت توني‌بلر مخالفند.18
گروههاي مخالف دولت بلر، اصولاً تلاش مي‌كنند تا با حضور در پارك بزرگ لندن و ساختمان اصلي شبكه خبرپراكني بي.بي.سي، نسبت به طرح خود در افكار عمومي جهاني به زيان دولت بلر، اقدام كنند.19
افكار عمومي در انگلستان با توجه به محيط خاص ادراكي ـ روان‌شناختي انگليسيها نسبت به محيط ذهني ساده امريكاييها، حساس‌تر و تعيين‌كننده‌تر از افكار عمومي در امريكا است و از اين روي كار ويژه دولت بلر در راستاي مهندسي افكار عمومي در انگلستان براي پيشبرد اهداف خود، كاري به مراتب دشوارتر از دولت بوش است.

مهندسي افكار عمومي در انگلستان

دولت بلر با توجه به تحولات پس از رويداد 11 سپتامبر 2001 و حمله ايالات متحده به افغانستان و عراق به مانند دولت بوش بر اين باور است كه دگرگوني دموكراتيك خاورميانه در تعاملات راهبردي ـ امنيتي جهاني، هدفي مهم است كه بايد پي‌گيري شود. به زعم دولت بلر، عاقلانه است كه مفهوم دموكراسي را به مؤلفه‌هاي تشكيل دهنده آن مانند حاكميت ارزشهاي غربي و ليبراليسم با توجه به تقويت جامعه مدني تقسيم كرد. اين مقوله شايد همراه ننمودن نخبگان فكري كشورهاي واگرا با سياست بين‌الملل كنوني و روند يكجانبه‌گرايانه ايالات متحده را آسان‌تر كند و منافع مشترك را پديد آورد.
بر اساس ديدگاه دولت بلر، بايد بر اساس استعداد بالقوه جوامع خاورميانه، ديدگاه مشتركي براي دگرگوني سياسي، اقتصادي و اجتماعي در منطقه ايجاد گردد و براي جهت‌دهي افكار عمومي انگلستان تلاش شود تا اين گونه تلقي گردد كه دولت بلر مي‌كوشد براي حل مناقشات منطقه‌اي و توسعه‌نيافتگي سياسي و اقتصادي گامهاي اساسي بردارد.
دولت بلر با تأكيد بر اين موضوع كه خاورميانه، دست‌كم تا دو دهه آينده، همچنان در كانون ژئوپليتيك بين‌المللي باقي خواهد ماند، نسبت به همسو كردن افكار عمومي انگلستان در زمينه حضور آن دولت در منطقه خاورميانه (عراق) و مقوله‌هايي چون مسئله دموكراتيك‌سازي، ساختار و نظم منطقه‌اي خاورميانه، فرايند صلح اعراب ـ رژيم صهيونيستي (با توجه به درگذشت ياسر عرفات رهبر فلسطين و جانشيني محمود عباس)، اقدامات مؤثري صورت دهد.
آنچه مهم است، راهبرد امريكايي در مقايسه با رويكرد انگليسي در زمينه تأثيرگذاري بر تعاملات بين‌المللي، جنبه جهاني و گرايش امنيتي شديدتري دارد و بر اساس تلقي ويژه از نوعي نظم اخلاقي در مورد آنكه در جهان چه چيز خوب و چه چيز بد است، بنا شده است.
در حالي كه رويكرد انگليسي، بيشتر منطقه‌اي و سياستهاي آن اغلب، چندوجهي و نهادينه است. دولت بلر مايل است از اين امر اطمينان حاصل كند كه سياستهاي امنيتي صرفاً سياستهاي نظامي نيست، بلكه با محتوا و روشهاي سياسي، اقتصادي و فرهنگي، تركيب مي‌شود. سياستگذاران دولت بلر به فرايند نهادسازي، حداقل به صورت ظاهري و براي جهت‌دهي به افكار عمومي خود، تأكيد مي‌ورزند، حتي اگر اين فرايندهاي سياسي ـ امنيتي مطلوب افكار عمومي انگلستان، روندهاي بلندمدتي باشند كه نتايج مورد نظر را در دوره‌اي كوتاه تأمين نكنند.
اصولاً دولت بلر به منظور اقناع افكار عمومي خود مايل است در كارهاي وقت‌گير اعتمادسازي و رايزني، بيشتر از متحد استراتژيك خود (امريكا)، ايفاي نقش كند.20

نتيجه‌گيري

سياست متقاعدسازي و مهندسي افكار عمومي در دوران پساجنگ سرد (از سال 1991 تاكنون)، به دليل تحولات به وقوع پيوسته در تعاملات بين‌المللي نظير انقلاب آزاد اطلاعاتي و شبكه‌اي شدن امنيت و دغدغه‌هاي بين‌المللي، از جايگاه ويژه‌اي در سياستگذاريهاي راهبردي ـ امنيتي دولت ايالات متحده امريكا براي ايجاد ثبات هژمونيكي مد نظر خود و دولت انگلستان در خصوص اتخاذ سياست باندواگونينگ مطلوب خود، برخوردار بوده است.
بهره‌گيري دولتهاي بوش و بلر از مقوله‌هايي نظير ديپلماسي تبليغات، مانورهاي رواني و فريب در رسانه‌هاي مرتبط، به ويژه پس از رويداد 11 سپتامبر 2001، سير صعودي داشته است.
مهندسي افكار عمومي در دولتهاي بوش و بلر نسبت به روندهاي جاري در نظام بين‌المللي بر اساس محيط ادراكي ـ روان‌شناختي افكار عمومي امريكا و انگلستان، عملكرد متفاوتي داشته است.
راهبرد دولت بوش در زمينه تأثيرگذاري بر تعاملات بين‌المللي و همسو كردن افكار عمومي امريكا با سياستگذاريهاي آن كشور، جنبه جهاني و گرايش امنيتي بيشتري دارد و بر اساس تلقي ويژه از نوعي نظم اخلاقي در مورد آنكه در جهان چه چيز خوب و چه چيز بد است، بنا شده است، در حالي كه رويكرد دولت بلر در زمينه بسيج و همسو كردن افكار عمومي انگلستان بيشتر وجهه‌اي منطقه‌اي دارد و سياستهاي آن غالباً چندوجهي و نهادينه است.
دولت بلر با توجه به محيط خاص ادراكي ـ روان‌شناختي متفاوت افكار عمومي انگلستان نسبت به امريكا، بر اين نكته تأكيد مي‌ورزد كه سياستهاي امنيتي صرفاً سياستهاي نظامي نيست، بلكه با محتوا و روشهاي سياسي، اقتصادي و فرهنگي تركيب مي‌شود.
در حالي كه دولت بوش در مهندسي افكار عمومي امريكا با توجه به ذهن ساده افكار عمومي آن كشور، در مقوله بسيج افكار عمومي و همسو كردن آن با اهداف راهبردي ـ امنيتي مدنظر خود، مسير نسبتاً همواري را پيش روي داشته است، دولت بلر در خصوص همراه كردن افكار عمومي آن كشور با دشواريهاي بيشتري رو به رو بوده است و با توجه به محيط پيچيده ادراكي ـ روان‌شناختي افكار عمومي انگلستان مي‌كوشد تا حداقل به گونه ظاهري به تثبيت فرايندهاي سياسي ـ امنيتي مطلوب مردم آن كشور، همت گمارد؛ حتي اگر فرايندهاي ياد شده، روند بلندمدتي باشند كه نتايج مورد نظر را در دوره‌اي كوتاه تأمين نكنند.
روندهاي موجود بيانگر آن است كه دولت بلر به منظور اقناع افكار عمومي خود، سعي مي‌كند در كارهاي وقت‌گير اعتمادسازي و رايزني، بيشتر از متحد استراتژيك خود (امريكا)، ايفاي نقش نمايد.

يادداشت:
1. G. R. Wittkopf, Public Faces of Internationalism Opinion and American Foreign Policy, Nc: Duke University Press, 1990, pp.54-63.
2. O, Holsti, Public Opinion and American Foreign Policy, MI: University of Michigan Press, 1996, PP. 26-38.
3. محمدحسين الياسي؛ افكار عمومي امريكا و عمليات رواني دستگاه حكومتي و تبليغاتي آن كشور براي مجاب‌سازي، با تأكيد بر جنگ عراق؛ فصلنامه علمي ـ پژوهشي عمليات رواني، سال اول، شماره 2، تابستان 1382، ص8.
4. J.V. Roberts etal, Public opinion, NewYork: Columbia University Press , 2002, PP. 26-29.
5ـ الياسي؛ پيشين؛ ص10.
6. http://www.hamshahri.org/vijenam/diplomacy/No.2/Nov.2003.
7.http://www.bbc.co.uk/persian/News/story/29,Jan,2003.
8. http://www.bbc.co.uk/persian/News/story/21,Jan,2004.
9. جيمز هاوكينز؛ چشم‌اندازي بر عمليات رواني مشترك؛ ترجمه آرمين اميني، فصلنامه علمي ـ پژوهشي عمليات رواني، سال دوم، شماره 5، تابستان 1383، ص81.
10. سيد قاسم منفرد؛ تحليل گفتمان سياسي مقامات كاخ سفيد پس از واقعه 11 سپتامبر، تلاش به منظور بسترسازي رواني براي يكه‌تازي در عرصه نظام بين‌المللي؛ فصلنامه علمي ـ پژوهشي عمليات رواني، سال دوم، شماره 5، تابستان 1383، ص 74.
11. همان.
12. همان.
13. http;//www.hamshahri.org/vijenam/diplomacy/No.10/Apr.2004.
14. منفرد، پيشين، ص74.
15. Op.cit.
16. منفرد، پيشين، ص77.
17. http://www.hamshahri.org/vijenam/diplomacy/No.1/Nov.2001.
18. http://www.bham.ac.ir/archives/00371/html
19. http://www.fas.org/documents/003781/html
20. اكبر مهدي‌زاده؛ بررسي ابعاد گوناگون طرح خاورميانه بزرگ؛ ماهنامه نگاه، سال چهارم، شماره 43، فروردين و ارديبهشت 1383، ص 27ـ25.
.................................................................................................................................

منبع: فصلنامه عمليات رواني ، شماره 7

نوشته شده توسط رضا پیرهادی در چهارشنبه سی ام فروردین 1385 ساعت 14:22 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


چكيده

بر اساس تحقيقات مختلف، افكار عمومي و اجتماعي شدن سياسي جامعه چند مرحله دارد كه به ترتيب عبارتند از سياسي شدن، تفكر در مورد مراجع قدرت، آرمان‌گرايي و نهادگرايي يا خصومت‌گرايي. دستگاه تبليغاتي و عمليات رواني امريكا با آگاهي از اين فرآيند، از ابزارها و روشهاي مختلفي براي شكل‌دهي افكار عمومي امريكاييها و تحريف آن استفاده مي‌كنند. از نظر آنان نقش رسانه‌ها در اين زمينه برجسته‌تر از ساير عوامل است. زيرا، رسانه‌ها با ارائه گزينشي اطلاعات،‌ برجسته‌سازي برخي اخبار و بهره‌گيري از روان‌شناسي مخاطبان، براي تحريف مستمر افكار عمومي اقدامات عاملانه و نظام‌مندي را انجام مي‌دهند. دستگاه عمليات رواني ما زماني مي‌تواند افكار عمومي امريكا را تحت تأثير قرار دهد كه از ماهيت و عوامل مؤثر بر آن دانش كافي، داشته باشد.

واژگان كليدي: افكار عمومي، اجتماعي شدن سياسي، عمليات رواني، رسانه‌ها، علاقه سياسي، آموزش رسمي.

منابع شكل‌دهي افكار عمومي امريكاييها

محققان متعددي (همچون مونروي،( ) 1989 و مور،( ) 1996 و بروس و اولدنديك، 2001) در صدد برآمده‌اند تا به سؤالاتي نظير «امريكاييها افكار خويش را چگونه اتخاذ مي‌كنند؟»، «چه عواملي باعث مي‌شود تا گروهي از امريكاييها دمكرات، گروهي جمهوري‌خواه و گروهي ديگر مستقل باقي بمانند؟»، «چرا برخي شهروندان امريكايي از لشكركشي به كشورهاي ديگر حمايت مي‌كنند در حالي‌كه برخي ديگر به مخالفت با آن برمي‌خيزند؟» و «آيا آنان افكار خويش را مي‌آموزند؟» پاسخ دهند. سريع‌ترين پاسخي كه معمولاً در برابر اين سؤالات ارائه شده است آن است كه امريكاييها افكار و نظرات خويش را طي فرآيند يادگيري( ) به دست مي‌آورند. بخشي از اين فرآيند نيز از كودكي آغاز مي‌شود (بروس و اولدنديك، 2001).
اونس( ) (1996) گزارش داده است كه در سال 1996 ميليونها كودك دبستاني امريكا به همراه والدين و معلمان خويش در پروژه موسوم به كودكان رأي‌دهنده امريكا( ) شركت كردند. در آن پروژه، معلمان با استفاده از برنامه‌هاي آموزشي از پيش سطح‌بندي شده براي هر مقطع تحصيلي، كودكان را راهنمايي مي‌كردند تا در خصوص انتخابات رياست جمهوري آن كشور و معنا و مفهوم رأي دادن به بحث و گفتگو بپردازند. بانيان پروژه،( ) هدف اصلي آن را كشت بذر دمكراسي دانسته‌اند. به عبارت ديگر، آنان اذعان داشته‌اند كه با اين پروژه مي‌خواسته‌اند به دانش‌آموزان و اولياي آنان بياموزند كه شهروندان، رأي‌دهنده فعالي باشند. آنان مدعي‌اند كه اين اقدام موفقيت‌آميز بوده است. يك گروه تحقيقي از دانشگاه استانفورد نيز نشان داده‌اند كه آن پروژه تأثير قطره چكاني داشته است و والدين كودكان را برانگيخته است تا در انتخابات شركت كنند. به باور گروه تحقيقي مذكور: برنامه آموزشي كودكان رأي‌دهنده خانواده‌ها را برانگيخته است تا در زمينه احزاب به بحث بپردازند. به عبارت ديگر آن برنامه فرصت ثانويه اجتماعي شدن( ) را براي والدين طبقه پايين اجتماعي - اقتصادي جامعه، فراهم ساخته است. (اونس، 1996).
بروس و اولدنديك (2001) بر اساس يافته‌هاي به دست آمده از پروژه كودكان رأي‌دهنده نتيجه‌گيري كرده‌اند كه افكار عمومي امريكا، درباره موضوعات عمده سياسي، طي فرآيند جامعه‌پذيري سياسي( ) شكل مي‌گيرد. آنان جامعه‌پذيري سياسي را فرآيند يادگيري نظام سياسي تعريف كرده‌اند. البته، پيش از آنان سگل( ) (1970) تعريف جامع‌تري از جامعه‌پذيري سياسي به دست داده است. به باور او «جامعه‌پذيري سياسي فرآيندي است كه طي آن مردم چگونگي انطباق با هنجارها، ارزشها، نگرشها و رفتارهاي پذيرفته شده نظام جاري جامعه خويش را مي‌آموزند» (ص 12). بر اساس اين تعريف، هدف جامعه‌پذيري سياسي آن است كه رفتارها و نگرشهاي مناسب را به افراد جامعه آموزش دهد تا آنان از نظام سياسي حاكم بر جامعه خويش حمايت و پشتيباني نمايند. هرچند اين تلقي و رويكرد به جامعه‌پذيري سياسي، از دهه 1960 به بعد در امريكا حاميان و متوليان زيادي داشت، اما به باور بروس و اولدنديك (2001)، تنها رويكرد پذيرفته شده در بين صاحب ‌نظران موضوع افكار عمومي آن كشور نيست. آنان از يك رويكرد بديل( ) نام مي‌برند كه در تعريف جامعه‌پذيري سياسي بيش از آنكه نيازهاي نظام سياسي را مطمح‌نظر قرار دهد، بر رشد و تحول شخصيت شهروندان تأكيد مي‌كند. اين رويكرد، جامعه‌پذيري سياسي را «كسب نگرشها، ارزشها و رفتارهاي سياسي صرف‌نظر از اينكه با مقاصد نظام سياسي حاكم انطباق دارند يا نه» تعريف مي‌كند. حاميان اين رويكرد، (كه اغلب از آن با عنوان رويكرد روان‌شناختي( ) نيز ياد مي‌شود،) علاقه‌منداند فرآيند فراگيري ارزشها و رفتارهاي منطبق با نظام سياسي حاكم و همچنين تأثير كنشها و فرآيندهاي سياسي در شخصيت آدميان و روابط انساني را بررسي و مطالعه كنند (هس( ) و تورني،( ) 1977).
بسياري از مطالعاتي كه طي چند دهه اخير در خصوص منابع شكل‌دهي افكار عمومي امريكاييها صورت گرفته است هر دو رويكرد را (يعني رويكرد نيازهاي نظام سياسي و رويكرد رشد و تحول افراد) بررسي كرده‌اند و بر اين باورند كه اين رويكردها بر يكديگر تأثير مستمر مي‌گذارند. (هرچند محققاني همچون تايلور( ) 2004) معتقد‌اند كه در امريكا به رويكرد دوم كمتر توجه شده است. براي نمونه، بسياري از روشهاي سياسي از طريق نظام آموزش و پرورش و سياست عمومي مي‌كوشند تا بر افراد جهت اخذ و كسب نگرشها و رفتارهاي معيني، نظير موضع‌گيري در برابر پديده‌ها و كشورهاي مختلف و شركت در انتخابات و رأي دادن و نگرش به جنگ و صلح و جز آن، تأثير بگذارند. با وجود اين، بخشي از فرآيند جامعه‌پذيري سياسي در گذر زندگي امريكاييها فراتر از نفوذ نظام سياسي و سيستم آموزش رسمي است.
در ادامه مهم‌ترين عواملي كه موجب شكل‌گيري افكار عمومي امريكاييها و جامعه‌پذيري سياسي آنان است بررسي مي‌شود:

1- يادگيري و آموزش سياسي در كودكي و نوجواني

بروس و اولدنديك (2001) گزارش داده‌اند كه كودكان پيش‌دبستاني امريكا، چهره‌هاي سياسي مهم آن كشور، نظير رئيس‌جمهور كنوني و پيشين را مي‌شناسند و بسياري از آنان نام يك حزب سياسي را نيز مي‌دانند. بنابراين، بسياري از آنان هنگامي كه در دوره دبستان در پروژه كودكان رأي‌دهنده، شركت كرده‌اند با مباحث مطرح شده در پروژه، آشنا بوده‌اند. اما اينك اين سؤال مطرح است كه كودكان خردسال امريكايي چگونه چنين شناخت و نگرشهايي را به دست مي‌آورند. در پاسخ به اين سؤال وست( ) (1998) معتقد است در جامعه‌پذيري سياسي كودكان خردسال، خانواده نقش كليدي و غالبي دارد، زيرا خانواده بيشترين ارتباط و رويارويي را با كودكان خود دارد. اين سه شرط (يعني رويارويي، ارتباط و پذيرندگي) از شروط اصلي جامعه‌پذيري سياسي و شكل‌دهي نگرشها و افكار در افراد آماج است. افزون بر آن، كودكان در نضج و رشد هيجاني و ذهني بيش از هر كسي به والدين خود متكي‌اند. از همين رو، نگرشهاي پايه سياسي خويش را از والدين خويش ياد مي‌گيرند.
استون( ) و دنيس( ) (1969) در يك بررسي جامع دريافته‌اند كه كودكان در كسب نظرات و نگرشهاي سياسي چهار مرحله را طي مي‌كنند. آنان نخستين مرحله را مرحله سياسي شدن نام نهاده‌اند. در اين مرحله كودكان از وجود شخصيتها و مؤسسات قدرتمند ديگري غير از والدين، بستگان بزرگسال و معلمان خويش آگاه مي‌شوند و از برخي اشكال قدرت با عنوان حكومت و قوانين مطلع مي‌گردند.
مرحله دوم را مرحله تفكر در مورد مراجع قدرت سياسي( ) ناميده‌اند. در اين مرحله كودكان به جاي تفكر در مورد مؤسسات به افراد يا اشخاص صاحب قدرت مي‌انديشند. به باور استون و دنيس در اين مرحله كودكان امريكايي افسر پليس و رئيس‌جمهور را شاخصهاي (نمايانگرهاي) اصلي حكومت مي‌دانند «از نظر كودكان پليس براي دولت كار مي‌كند و رئيس‌جمهور دولت است ... هر دو براي كودك اهميت رواني دارند» (ص 152) سومين مرحله جامعه‌پذيري سياسي، مرحله آرمان‌گرايي( ) نام گرفته است. در اين مرحله كودك با مراجع قدرت، همانندسازي مي‌كند چون آنها را سمبل مهرباني و حقيقت مي‌داند. در واقع كودك مراجع قدرت را موازي با والدين خويش و حتي گاهي برتر از آنها، مي‌داند. تقليد از قهرمان سياسي و نظامي يكي از ويژگيهاي مرحله آرمان‌گرايي است. آخرين مرحله رشد جامعه‌پذيري سياسي مرحله نهادگرايي( ) است. كودكان زماني وارد اين مرحله مي‌شوند كه از نظر ذهني قادر به مفهوم‌سازي( ) باشند. در اين مرحله، افرادي همچون پليس و مأمور آتش‌نشاني از نظر كودك بخشي از مفهوم حكومت محلي تلقي مي‌شوند. پيش از اين مرحله، كودكان امريكايي قادر نيستند نهادهايي همچون كنگره را مفهوم‌سازي كنند.
مطالعات اوليه‌اي كه در خصوص جامعه‌پذيري سياسي كودكان امريكايي صورت گرفته است بيانگر آن است كه كودكان احساسات مثبتي نسبت به نظام سياسي دارند. براي مثال هس و تورني (1967) پس از انجام مطالعه گسترده در زمينه جامعه‌پذيري سياسي كودكان امريكايي نتيجه‌گيري كردند كه «كودك خردسال اشخاص و مؤسسات سياسي را كساني مي‌دانند كه قدرت، توانايي و مهرباني زيادي دارند، قابل اعتماد و اطمينان هستند و در مواقع لزوم از او حمايت مي‌كنند» (ص 213). بروس و اولدنديك (2001) اين احساسات مثبت را ناشي از جو سياسي دهه‌هاي 1950 و 1960 و نيز ناشي از محدود شدن دامنه مطالعه هس و تورني به كودكان طبقه متوسط سفيدپوست امريكا، ارزيابي مي‌كنند. گرينستين( ) (2000) در اين ديدگاه با بروس و اولدنديك هم‌عقيده است. به باور او نگرش مثبت كودكان مورد مطالعه هس و تورني به مراجع قدرت و نهادهاي حكومتي، ناشي از طبقه اقتصادي - اجتماعي خانواده‌هاي آنان بوده است.
جروس( ) و ديگران (1968) طي مطالعه نظام‌مندي در زمينه احساسات كودكان در خصوص نهادهاي حكومتي امريكا به يافته‌هايي مغاير با يافته‌هاي هس و تورني دست يافته‌اند. به باور آنان كودكان امريكايي نسبت به چهره‌هاي شاخص سياسي نگرشي منفي دارند و نسبت به عملكرد نهادهاي حكومتي با ترديد مي‌نگرند. بروس و اولدنديك (2001) از اين يافته‌ها نتيجه گرفته‌اند كه «در برخي كودكان امريكايي مرحله آرمان‌گرايي ممكن است جاي خود را به خصومت‌گرايي( ) بدهد كه بر اساس آن كودكان نسبت به حكومت احساسي منفي پيدا مي‌كنند.» (ص 75). اين تضاد بيش از هر چيز بيانگر قدرت والدين و خانواده در ايجاد نگرش سياسي اوليه در كودكان است.
مطالعات انجام شده در دهه 1970 در امريكا نشان داده است كه بدبيني سياسي آن دوره، از والدين به كودكان انتقال يافته است. براي مثال، دنيس( ) و وبستر( ) طي مطالعه‌اي در سال 1974 دريافتند كه كودكان آن دوره، نسبت به كودكان دوره‌هاي قبل (دهه 60) كمتر حكومت را آرماني ديده‌اند. آرترتون( ) (1974) در مطالعه‌اي در خصوص نگرشهاي كودكان امريكايي در دوره واترگيت( ) نشان داد كه در آن دوره بدبيني كودكان دبستاني به حكومت افزايش و احساس مثبت آنان نسبت به رئيس‌جمهوري كاهش يافته بود. او از اين يافته خود نتيجه‌گيري كرده است كه 1) كودكان سنين پايين از والدين خود بيش از حكومت، تأثير مي‌پذيرند. 2) كودكان سنين بالاتر ممكن است از رسانه‌ها، همسالان و ساير مراجع قدرت، بيشتر تأثير بگيرند تا از والدين خود.
نيمي( ) و جنينگس( ) طي يك مطالعه طولي كه در سالهاي 1973 تا 1982 روي گروهي از نوجوانان امريكايي و والدين آنان انجام دادند، به يافته‌هاي جديدي در خصوص تأثير والدين در ايجاد نگرشهاي سياسي در فرزندان خويش، دست يافتند. نخستين يافته آنان اين بود كه والدين، براي ايجاد همانندسازي حزبي در كودكان خويش توان و قدرت زيادي دارند. آنان خلاصه‌اي از يافته‌هاي خويش را به شرح مندرج در جدول 1 خلاصه كرده‌اند.

جدول 1: هواداري حزبي والدين و دانش‌آموزان امريكايي
والدين دانش‌آموزان
جمهوري‌خواه مستقل دمكرات
13% 29% 66% دمكرات
36% 53% 27% مستقل
51% 17% 7% جمهوريخواه
495 442 914 تعداد

همانگونه كه جدول 1 نشان مي‌دهد 59 درصد دانش‌آموزان دبيرستاني امريكا از حزبي طرفداري مي‌كنند كه مورد علاقه والدين آنان است. البته، به باور نيمي و جنينگس توافق والدين و فرزندان آنان بر سر بعضي موضوعات سياسي به اين شدت نيست.
مطالعات جنينگس و ماركوس( ) (1984) بيانگر آن است كه از سالهاي دهه 1960 تا سالهاي دهه 1980 ميزان گرايش كودكان (دانش‌آموزان) و والدين آنان به حزب دمكرات كاهش يافته است. آنان اين تغيير گرايش را به اثرات دوره‌ زندگي و يا اثرات نسلي نسبت داده‌اند و اين بدان معنا است كه در طول سالهاي زندگي، گرايشات حزبي و سياسي برخي شهروندان امريكايي دستخوش تغيير مي‌شود و آنان مي‌كوشند تا اين تغيير را به فرزندان خويش منتقل سازند.
از آنچه گذشت مي‌توان نتيجه گرفت كه 1) فرآيند شكل‌دهي افكار سياسي در امريكا از دوران كودكي آغاز مي‌شود. يكي از عوامل مؤثر بر اين فرآيند (شكل‌گيري افكار سياسي كودكان) والدين هستند. تأثير و نفوذ والدين بر فرزندانشان تا بدان حد است كه تا سالهاي پايان دبيرستان همبستگي و هماهنگي بالايي بين مواضع سياسي و ترجيحات حزبي والدين و فرزندان آنان وجود دارد. 2) يكي از روشهاي اساسي شكل‌گيري افكار عمومي در امريكا، فرآيند جامعه‌پذيري سياسي است. اين فرآيند طي چهار مرحله سياسي شدن، تفكر در مورد مراجع قدرت، آرمان‌گرايي سياسي و نهادگرايي سياسي است. تحقيقات نشان داده است كه در برخي شرايط (نظير آنچه در ماجراي واترگيت رخ داد) مرحله آرمان‌گرايي جاي خود را به خصومت‌گرايي مي‌دهد. 3) تحقيقات مختلف بيانگر آن است كه اغلب بزرگسالان امريكايي (بيش از دو سوم آنان) نگرشهاي حزبي و سياسي بارزي دارند و آن نگرشها را در فرآيند جامعه‌پذيري سياسي به فرزندان خويش منتقل مي‌كنند. 4) شركتهاي صنعتي بزرگي همچون شركت جي.سي پني، شركت خطوط هوايي امريكا، كمپاني فورد موتور، گروه هتلهاي هيلتون و شركت نايت-رايدر در فرآيند جامعه‌پذيري سياسي كودكان امريكايي و شكل‌دهي افكار عمومي و نگرشهاي سياسي بزرگسالان، نقش دارند. آن شركتها با اجراي پروژه‌هايي همچون پروژه كودكان رأي‌دهنده امريكايي موجب شكل‌گيري افكار و نگرشهاي معيني در دانش‌آموزان امريكايي و معلمان و والدين آنان مي‌شوند.

2- تأثير آموزش رسمي در شكل‌گيري افكار عمومي امريكاييها

نظام آموزش و پرورش رسمي امريكا اهداف اصلي نظام آموزش عمومي( ) آن كشور را، كه همه ناگزير بايد آن را از سر بگذرانند، به دو هدف زير خلاصه كرده است:
1- تربيت شهرونداني كه از نظام دمكراسي حمايت مي‌كنند؛ و
2- ايجاد مهارتهاي لازم در افراد (دوسون،( ) 1990).
مدارس امريكا براي تحقق هدف مي‌كوشند تا با استفاده از برنامه‌هاي آموزشي( ) و كتابهاي درسي خاصي، كودكان را با اجتماع آشنا كنند. در برنامه‌هاي آموزشي، آموزشهاي سياسي نيز ارائه مي‌شود كه در شكل‌دهي افكار و نگرشهاي دانش‌آموزان سهم به‌سزايي دارد. افزون بر آن، مدارس امريكا از طريق فعاليتهايي نظير تشريفات دائمي كلاسي،( ) كه شامل احترام روزانه به پرچم امريكا و احترام به قهرمانان امريكا، نظير واشنگتن و لينكلن و جز آن، است تلاش مستمري براي شكل‌دهي نگرشهاي سياسي دانش‌آموزان، به عمل مي‌آورند.
معلمين مدارس و نظام تشويقي و تنبيهي مدرسه، از جمله عوامل ديگري‌اند كه در شكل‌دهي افكار و نظرات كودكان و نوجوانان امريكايي نقش دارند (دوسون، 1990). در سطور زير هر يك از اين عوامل با تفصيل بيشتري مورد بحث قرار مي‌گيرند.

برنامه‌هاي آموزشي

در خصوص تأثير برنامه‌هاي آموزشي امريكا در جامعه‌پذيري سياسي افراد آن جامعه و شكل‌گيري افكار و نظرات آنان مطالعات مختلفي صورت گرفته است. ليت( ) (1963) تأثير برنامه‌هاي آموزشي تعليمات مدني را در سه مدرسه كه سطح اقتصادي اجتماعي( ) متفاوتي داشتند، بررسي كرد. نتايج تحقيق او نشان داد كه آموزش تعليمات مدني بر يادگيري عملي ارزشها در دانش‌آموزان، مؤثر بود، اما تأثير آن تنها در يك‌سوم دانش‌آموزان معنادار بود. جنينگس و ديگران (1974) نيز با مقايسه برنامه‌هاي آموزشي سنتي و مدرن امريكا دريافته‌اند كه تأثير آن برنامه‌ها در شكل‌دهي افكار عمومي اعضاي جامعه، ناچيز است. اما ديدگاههاي بروس و اولدنديك (2000) با ليت و ساير محققان متفاوت است. به باور آنان برنامه‌هاي آموزشي در شكل‌دهي افكار عمومي امريكاييها تأثير بلندمدتي دارند. اما، به اعتقاد آنان آن برنامه‌ها تأثير تأخيري( ) دارند. اين بدان معنا است كه تأثير برنامه‌هاي آموزشي در بلندمدت نمايان خواهد شد. اما، نبايد فراموش كرد كه تأثير برنامه‌هاي آموزشي به عواملي همچون ميزان مواد آموزشي، شيوه آموزشي معلم و محيط كلاس و مدرسه بستگي دارد. افزون بر آن، ميزان تأكيد مدرسه بر اطاعت‌پذيري و نيز آموزش احساس مسئوليت در برابر نهادها و سيستم سياسي به دانش‌آموزان، نقش و تأثير زيادي در جامعه‌پذيري سياسي دارد.
روسل( ) (1988) با بررسي نظام آموزش رسمي امريكا، نشان داده است كه در آن كشور مواد و متون آموزشي زيادي، هم در دوره ابتدايي و هم در دوره متوسطه، وجود دارد كه هدف آن ايجاد نگرش مثبت در فراگيران امريكايي نسبت به سياستهاي كلان آن كشور است. به باور او، آن متون و مواد درسي، نقش پراهميتي در جامعه‌پذيري سياسي دانش‌آموزان آن كشور دارد. او تأكيد مي‌كند نگرشهايي كه با استفاده از آن متون شكل مي‌گيرند، به شدت در برابر تغيير، مقاوم‌اند.

آيينها و آداب و رسوم

محققاني كه منابع افكار عمومي امريكاييها را مورد مطالعه و بررسي قرار داده‌اند بر اين باورند كه در امريكا آيينهاي زيادي وجود دارند كه هدف آنها ايجاد حس وطن‌دوستي در كودكان و افزايش وابستگي آنان به رهبران آن كشور است به باور مهرداد (1376):
اجراي چنين آيينهايي از لحاظي احساس ‌ترس آميخته با احترام شخص را نسبت به نهادهايي كه مسئوليت اجراي اين آيينها به عهده آنهاست، برمي‌انگيزد. همچنين، اين آيينها حس ميهن‌پرستي و وفاداري را نسبت به حكومت و جامعه سياسي تقويت مي‌كند. بيان كلمات و حالت احساسي و هيجاني ناشي از اجراي چنين آيينهايي، احساسي از تسليم، احترام و اعتماد به نفس را در فرد پديد مي‌آورد. اجراي اين گونه آيينها و مراسم‌ گرايشات عاطفي فرد را نسبت به كشور و پرچم رسمي كشور تقويت مي‌كند. اين در حالي است كه فرد ممكن است حتي قادر به درك معاني كلمات و يا مقاصد برپايي چنين آيينهايي نباشد و نيز اجراي چنين آيينهايي در مدرسه، به سادگي مي‌تواند آنچه را كه دانش‌آموز از نظر سياسي در محيط خانواده آموخته است، تقويت كند ( ص 150).
كرينستين( ) (1975) بر اين باور است كه آيينهاي ويژه‌اي كه در مدارس امريكا برگزار مي‌شود نقش عمده‌اي در شكل‌دهي افكار و نظرات و نگرشهاي دانش‌آموزان آن كشور دارد. به اعتقاد او حتي بسياري از نگرشها و نظرات امريكاييها در خصوص ملل و كشورهاي ديگر، ريشه در آيينهايي دارد كه آنان در كودكي و نوجواني در آن شركت جسته‌اند. افزون بر اين، هر ساله در امريكا، به مناسبتهاي مختلف، آيينها و مراسم‌ متنوع و متعددي برگزار مي‌شود كه هدف اصلي آن تقويت حس وطن‌پرستي و ايجاد كينه و نفرت نسبت به دشمنان امريكا است (گرانول( )، 2001).

تأثير مدرسه در اجتماعي شدن سياسي

محققاني همچون لانگتون( ) (1969) و كرامر( ) (1998) نشان داده‌اند كه جو مدرسه در امريكا، براي انتقال ارزشهاي ليبرال دمكراسي آن كشور به افراد تحت آموزش نقش مهمي دارد. به باور آنان دانش‌آموزان مدارس آن كشور خود را با ايدئولوژي يا رويكرد و ديدگاه غالب همكلاسيهاي خويش، همرنگ( ) مي‌سازند. ادعاي اين محققان مبتني بر ديدگاه پارسونز( ) است كه كلاس درس را به منزله يك نظام اجتماعي( ) مي‌نگرد. بر اساس اين ديدگاه دانش‌آموزان قواعد اجتماعي را در كلاس درسي فرا مي‌گيرند. به باور پارسونز «در امريكا كلاس درس ابتدايي قالبي است محتوي ارزشهاي بنيادي امريكاييها» (بروس و اولدنديك، 2000 ، ص 79).
تأثير اقدامات مدارس در آموزش ارزشهاي امريكايي به دانش‌آموزان آن كشور، هر ساله با آزموني با عنوان آزمون آگاهي آموزش مدني ملي( ) سنجيده مي‌شود. بروس و اولدنديك (2000) ميانگين نتايج به دست آمده از چند سال اجراي آزمون مذكور را به شرح مندرج در جداول 2 و 3 خلاصه كرده‌اند.

جدول 2: ميانگين نمرات دانش‌آموزان پايه‌هاي مختلف تحصيلي امريكا
در آزمون آگاهي مدني ملي
پايه 12 پايه 8 پايه 4 ميانگين نمره ملي
296 260 214
299 256 215 مذكر جنسيت
294 261 213 مؤنث
302 266 220 سفيد نژاد
274 244 198 سياه
284 241 200 اسپانيولي
294 263 216 شمالي منطقه
291 254 210 جنوبي
300 264 218 مركزي
299 258 212 غربي

جدول 3: ميانگين نمرات دانش‌آموزان پايه‌هاي مختلف مدارس امريكا در آزمون آگاهي مدني به تفكيك ويژگيهاي خانوادگي
پايه 12 پايه 8 پايه 4 ويژگيها
296 260 214 ميانگين نمره ملي
273 238 208 تحصيلات زير دبيرستان سطح تحصيلات والدين
285 253 211 تحصيلات دبيرستاني
299 264 221 تحصيلات پايين دانشگاهي
307 273 223 تحصيلات دانشگاهي
301 265 217 هر دو والد والدين حاضر در خانه
288 251 207 يك والد
278 238 184 هيچكدام
272 241 202 5 تا 2 موضوع تعداد مطالب مورد مطالعه در خانه
292 256 215 3 موضوع
303 270 223 4 موضوع

داده‌هاي مندرج در اين جدولها بيانگر آن است كه:
1) با افزايش سطح تحصيلات دانش‌آموزان امريكايي دانش مدني آنان به طرز چشمگيري افزايش مي‌يابد. اين بدان معنا است كه آموزشهاي مدرسه (خانوادگي) در جامعه‌پذيري سياسي كودكان و نوجوانان آن جامعه نقش مؤثري دارد.
2) تأثير آموزشهاي مدرسه‌اي بر دانش‌آموزان سفيدپوست و آنهايي كه در مناطق مركزي امريكا زندگي مي‌كنند، بيش از بقيه نژادها و مليتها است.
3) هرچند تأثير آموزشهاي مدرسه‌اي در جامعه‌پذيري پسران، اندكي بيش از اثربخشي آن در دختران است، اما اين تفاوت ناچيز است.
4) تحصيلات والدين به طرز معناداري با ميزان آگاهي مدني فرزندانشان رابطه دارد. زيرا، با افزايش سطح تحصيلات والدين بر ميزان آگاهي مدني كودكان و نوجوانان آن جامعه افزوده مي‌شود. افزون بر آن، حضور والدين در خانه نيز در افزايش اين آگاهي نقش دارد.
اين بدان معنا است كه در جامعه‌پذيري سياسي امريكاييها، هم آموزشهاي مدرسه‌اي نقش دارد و هم آموزشهاي غيررسمي خانواده، هرچند به باور محققاني همچون رايس( ) (1994) تأثير آموزشهاي مدرسه‌اي برجسته‌تر است. اما محققاني همچون بروس و اولدنديك (2000) بر اين باورند كه آموزشهاي مدرسه در ايجاد حس وطن‌پرستي كودكان و نوجوانان امريكايي موفقيت‌آميز عمل مي‌كنند. اما تأثير آنها در ايجاد نگرشهاي سياسي چندان موفقيت‌آميز نيست. با وجود اين، آنان تأكيد مي‌كنند كه در طبقه اقتصادي اجتماعي بالا، تأثير آموزشهاي مدني مدارس توسط آموزشهاي غيررسمي والدين تقويت مي‌گردد. به همين سبب، به اعتقاد آنان شكل‌گيري افكار سياسي، به ويژه در طبقه بالاي اقتصادي اجتماعي و در امريكاييهاي سفيدپوست ساكن مناطق مركزي، حاصل تأثير دوجانبه آموزشهاي مدرسه‌اي و خانوادگي است.

نقش جنسيت در گرايش به سياست

تحقيقات انجام شده در امريكا بيانگر آن است كه در دو دهه اخير در آن كشور شكافي جنسيتي( ) در رفتارهاي سياسي ايجاد شده است. براي مثال، در انتخابات سال 1992، 46 درصد از زنان امريكا به بيل كلينتون رأي دادند، در حالي كه تنها 41 درصد مردان به او رأي دادند. با وجود اين، يافته‌هاي پژوهش بيانگر آن است كه زنان و دختران امريكايي كمتر از مردان آن كشور به موضوعات سياسي و حكومتي علاقه نشان مي‌دهند. وربا( ) و ديگران (1997) شواهد مربوط به اين ادعا را در دو مؤلفه اطلاعات سياسي( ) و علاقه سياسي( ) به شرح مندرج در جدول 4 خلاصه كرده‌اند.

جدول 4: اطلاعات و علاقه سياسي و جنسيت
مردان زنان مؤلفه‌هاي اطلاعات و علاقه سياسي
67% 51% ذكر نام يك سناتور امريكايي داده‌هاي اطلاعات سياسي
43% 30% ذكر نام سناتور دوم امريكا
42% 32% ذكر نام نماينده كنگره
22% 18% ذكر نام نماينده ايالتي
27% 30% ذكر نام رئيس آموزش و پرورش ايالت
84% 77% بيان معني آزاديهاي مدني
29% 24% علاقه بسيار زياد به سياست داده‌هاي مربوط به علاقه سياسي
38% 29% علاقه زياد به سياستهاي ملي
22% 21% علاقه زياد به سياستهاي جمعي
31% 20% بحث روزانه در خصوص سياست
36% 26% لذت بردن از بحث سياسي

داده‌هاي جدول 4 نشان مي‌دهد ميزان دانش و علاقه سياسي زنان و دختران امريكايي كمتر از مردان آن كشور است. وربا و ديگران در تبيين اين تفاوت به انتظارات عمومي اشاره مي‌كنند. به باور آنان جامعه امريكا از زنان و دختران انتظار چنداني ندارد كه اطلاعات سياسي كسب كنند و يا درگير مسائل سياسي شوند. حضور اندك زنان در مناصب و مشاغل سياسي و حكومتي آن كشور نيز به عنوان عاملي تلقي مي‌شود كه مانع گرايش زنان و دختران آن جامعه به مسائل سياسي مي‌گردد.
البته، همانگونه كه اطلاعات مندرج در جدول 4 نشان مي‌دهد بسياري از مردان امريكايي نيز به سياست گرايش ندارند. زيرا، در مجموع تنها حدود يك‌سوم آنان، دانش و علاقه سياسي دارند.
اما، شكاف جنسيتي، كه پيش‌تر، از آن سخن به ميان آمد بيش از آنكه مربوط به دانش يا علاقه سياسي باشد به كنشهاي (رفتارهاي) سياسي مربوط است. در چند دهه پيش بسياري از زنان امريكايي در كنشهاي سياسي پيرو مردان (اعم از پدر، همسر و ...) بودند (مارتيني،( ) 1994)، ليكن در 20 سال اخير بسياري از آنان مستقل از مردان به كنشهاي سياسي (از جمله رفتار رأي دادن) مي‌پردازند. بروس و اولدنديك (2000) پس از تحقيقات گسترده، در خصوص بخشي از تفاوتهاي جنسيتي معتقداند: زنان بيش از مردان به دمكراتها رأي مي‌دهند، همچنين آنان بيش از مردان با استفاده امريكا از زور در سياست خارجي مخالفت مي‌ورزند. علاوه بر آن، مخالفت آنان با جنگ‌‌افزارهاي هسته‌اي بيشتر از مردان است.
اما، مارتيني (1994) تأكيد مي‌كند كه در شرايط حساس، زنان نيز همانند مردان آماج تبليغات سياسي دستگاه تبليغاتي و سياسي امريكا قرار مي‌گيرند. او تأكيد مي‌كند كه «زنان به سبب دانش كمتر سياسي، زودتر از مردان مغلوب دستگاه تبليغاتي مي‌شوند.» (ص 74).

نقش رسانه‌ها در شكل‌دهي افكار عمومي

بسياري از محققان (نظير مارتيني، 1994 و بروس و اولدنديك، 2000) بر اين باورند كه رسانه‌ها( ) يكي از منابع قدرتمند شكل‌دهنده افكار عمومي امريكا هستند. امروز بيش از 90 درصد مردم امريكا تلويزيون را مهم‌ترين منبع كسب اخبار خود مي‌دانند و هر شب بيش از سي ميليون امريكايي بيننده اخبار شامگاهي شبكه‌هاي تلويزيونهاي آن كشور هستند. همچنين بسياري از شهروندان امريكايي بيننده دست‌كم يكي از شبكه‌هاي فاكس‌نيوز، سي‌ان‌ان و ساير منابع خبري تلويزيونهاي كابلي‌اند. افزون بر آن، بسياري از آنان اخبار و تحليلها و تفسيرهاي خبري و سياسي را از اينترنت و رسانه‌هاي نوشتاري و شنيداري پيگيري مي‌كنند (بنت،( ) 2001).
به طور كلي رسانه‌هاي امريكا براي تأثير بر افكار عمومي امريكاييها از سه كاركرد ويژه استفاده مي‌كنند:
1. عرضه اطلاعات مربوط به موضوعات سياسي از طريق پخش اخبار،
2. انتقال دامنه وسيعي از پيامهاي تبليغاتي از مقامات حكومتي و سياستمداران به توده‌هاي مردم
3. مورد بحث و بررسي قرار دادن موضوعات مهم سياسي روز، در تفسيرهاي خبري. در ادامه هر يك از اين سه كاركرد (كنش وري) بررسي مي‌شود.

تهيه اطلاعات

بررسيهاي انجام شده (براي مثال، مركز پژوهشي پو،( ) 1997) نشان داده است كه مردم امريكا براي كسب اخبار مربوط به جامعه و كشور خويش و دنيا، وابستگي شديدي به رسانه‌ها، به ويژه تلويزيون دارند. اين بررسيها نشان دهنده آن است كه بسياري از اخبار منتشر شده رسانه‌هاي امريكايي سوگيري دارند.( ) به همين سبب است كه حتي ليبرالهاي امريكايي مدعي‌اند كه اغلب رسانه‌هاي آن كشور، به ويژه تلويزيون، با سوگيري محافظه‌كارانه‌اي عمل مي‌كنند. اين در حالي است كه حدود 61 درصد روزنامه‌نگاران امريكايي خود را ليبرال مي‌دانند. در انتخابات سال 1992نيز، 89 درصد روزنامه‌نگاران امريكايي به كلينتون رأي داده‌اند (بروس و اولدنديك، 2000).
اما سوگيري عمده رسانه‌هاي امريكايي، اعم از رسانه‌هاي ديداري، نوشتاري و حتي الكترونيك آن كشور، زماني به نقطه اوج (پيك) خود مي‌رسد كه آن كشور درگير بحراني خارجي شود. به باور اسميت( ) (2001) رسانه‌هاي امريكا به هنگام وقوع بحران، اخبار و اطلاعات گزينش‌شده‌اي را در اختيار افكار عمومي قرار مي‌دهند. اينگونه اخبار و اطلاعات گاهي آنچنان افكار عمومي آن كشور را تهييج مي‌كند كه حتي سياستمداران امريكايي را دچار حيرت و شگفتي مي‌سازد.
نشر خبر يورش سربازان عراقي به زايشگاهي در كويت و كشته شدن نوزادان نارس آن در زمان حمله عراق به آن كشور، نمونه‌اي از اخبار ساختگي و سوگيرانه رسانه‌هاي امريكايي براي تأثير بر افكار عمومي است، مرادي (1382 به نقل از رمزي كلارك، 1995) آن حادثه را به شرح زير نقل كرده است:
در سال 1990 دولت امريكا كوشيد تا با بي‌اعتبار كردن صدام حسين، ديكتاتور عراق، جو منفي‌اي را كه در ميان شهروندان خود و افكار عمومي جهان عليه سياستهاي يكجانبه‌گرايانه امريكا در خليج‌فارس ايجاد شده بود، تغيير دهد. به همين سبب در روز 10 اكتبر سال 1990، يعني سه ماه پيش از آغاز جنگ، گزارشي به نقل از دختر 15 ساله‌اي، به نام نيره، منتشر شد. بنابر اين گزارش سربازان عراقي در يك بيمارستان (زايشگاه) نوزدان نارس را از دستگاههاي نگهداري آنها خارج كرده، روي زمين سرد انداخته و باعث مرگ 312 تن از آنان شدند. نقل و انتشار اين گزارش از رسانه‌هاي امريكا خشم و نفرت مردم امريكا و جهان را عليه صدام و ارتش عراق برانگيخت. جرج بوش، رئيس‌جمهور وقت امريكا، نيز در تمامي سخنرانيهاي خود، از يادآوري كشته شدن 312 نوزاد ياد شده خودداري نورزيد. (ص 104).
بررسيهاي بعدي نشان داد كه خبر مذبور كذب محض بوده است. در طول جنگ خليج‌فارس سربازان اشغالگر عراقي هرگز وارد هيچ زايشگاهي در كويت نشده بودند و جالب آنكه دختر 15 ساله‌اي كه خبر به نقل از وي منتشر شده بود، دختر سفير كويت در امريكا بود كه از مدتها پيش هرگز به كويت نرفته بود! شگفت آنكه افكار عمومي امريكا نيز با شنيدن چنين گزارش كذب و گزارشهاي مشابه آن، عليه صدام و رژيم بعث بر انگيخته شد. به گونه‌اي كه 73 درصد از امريكاييها از حمله امريكا و متحدانش به عراق حمايت كردند.

تفسير اخبار

دومين كاركرد رسانه‌هاي امريكا در شكل‌دهي افكار عمومي تفسير، تحليل و برجسته‌سازي اخبار است. آن رسانه‌ها با برجسته كردن برخي خبرها و تفسير و تحليل آن و پوشش كمرنگ برخي خبرهاي ديگر نقش پراهميتي در جهت‌دهي افكار عمومي ايفا مي‌كنند. به باور لينگر( ) و كيندر( ) (1987) رسانه‌هاي امريكا با گزينش اخبار سياسي خاص و برجسته‌سازي آن بر گرايشهاي سياسي شهروندان آن كشور تأثير مي‌گذارند.
تحليل نظرسنجيهاي مؤسسه گالوپ نشان داده است كه بسياري از مسائلي كه امريكاييها آنها را مسائل مهم مي‌دانند، مسائلي‌اند كه توسط رسانه‌هاي عمده آن كشور برجسته شده و مورد تفسير و تحليل مكرر قرار گرفته‌اند.

ارسال پيامها

سياستمداران، رهبران سياسي و حكومت‌كنندگان امريكايي براي تأثير بر افكار عمومي مستمر و مكرر پيامهايي را از طريق رسانه‌ها براي توده‌هاي مردم ارسال مي‌دارند. پيام هفتگي راديويي رئيس‌جمهور و پيامهاي ماهيانه او كه از طريق ساير رسانه‌ها ارسال مي‌شود، از جمله اين گونه پيامها است. به باور بروس و اولدنديك (2000) هدف عمده بسياري از اين پيامهاي رسانه‌اي دستكاري( ) افكار عمومي در جهت منافع سياسي احزاب اصلي امريكا است.
اما، آيا اين گونه پيامهاي سياسي كه از طريق رسانه‌ها و براي تحريف افكار عمومي ارسال مي‌شوند، قادرند بر افكار عمومي تأثير بگذارند؟ در پاسخ به اين سؤال اساسي تحقيقات و زمينه‌يابيهاي متعددي صورت گرفته است. براي مثال پاترسون( ) (1990) نشان داده است كه در عمليات تبليغاتي، بسياري از مردم امريكا به انتخاب گزينشي برنامه‌ها مي‌پردازند. به تعبير دقيق‌تر، به باور او اغلب مردم عمدتاً به آن قسمت از اخبار و پيامهاي تبليغاتي توجه مي‌كنند كه بدان علاقه‌منداند. اما گرابر (2002) نظري مغاير با ديدگاه پاترسون ارائه داده است. به باور او بسياري از مردم امريكا ناهشيارانه تحت تأثير عمليات‌ تبليغاتي رسانه‌هاي آن كشور قرار مي‌گيرند و واكنش و موضع‌گيري آنان نيز اساساً تحت تأثير پيامهاي تبليغاتي است.
با تأمل در مباني و اصول متقاعدسازي مي‌توان به شواهدي دست يافت كه هم بر درستي ديدگاه پاترسون صحه مي‌گذارد و هم بر صحت‌نظر گرابر. محققان و حاميان جديد ديدگاه متقاعدسازي (براي مثال مكي و ديگران، 2001) تأكيد مي‌نمايند كه پاره‌اي از پيامهاي تبليغاتي تنها زماني مؤثر واقع مي‌شوند كه بر توجه و ادارك مخاطبان تأثير بگذارند و با منافع و نيازهاي آنان همسويي داشته باشند. در غير آن صورت ممكن است تحريف، حذف يا دستكاري شوند. اما، اين فرآيند به پيامهاي مستقيم تبليغاتي (تبليغات مستقيم) مربوط است. در حالي كه، امروز حجم عمده عمليات تبليغاتي به صورت غيرمستقيم و در پوشش اخبار غيرتبليغاتي و پيامهاي آموزشي و اطلاع‌رساني، براي مخاطبان ارسال مي‌شود. اين گونه پيامها آثار پايداري بر مخاطبان برجاي مي‌گذارند بدون آنكه واكنش و مقاومت آنان را برانگيزند. به باور مكي و ديگران (2001) امروزه سياستمداران و كارگزاران دستگاه تبليغاتي امريكا براي نفوذ در افكار عمومي عمدتاً از تبليغات غيرمستقيم استفاده مي‌كنند.

منابع
1. مرادي، حجت‌اله، (1382). دروغهاي جنگ، بخش جدايي‌ناپذير جنگ رواني قدرتهاي بزرگ، فصلنامه عمليات رواني، شماره اول. صص 104-103.
- Monroy, D.V. (1998). Public opinion and Public Policy. Public opinion Quaterly, 62, 6-28.
2. Moore, D. (1996), the super Pollesters. New York: walls Gight.
3. Evans, M. (1996), the next Generation and American Democracy. The Public Perspective, 7, 74-51.
4. Segel, M. (1970). Public Opinion, Boston: Mc Graw- Hill.
5. Berds, B.A. and Oldendick, R.W. (2001). Public Opinion. US: Wads Worth.
6. Tylor, L. (2002). Social Psychology. Boston; Mc Graw-Hill.
7. Wast, t. (1998). The Structure of Public Opinion. www. Edu.ir.
8. Eston, D. and Dennis, J. (1969). Children in the Political System. NewYork: Mc Graw-Hill.
9. Hess, R. and turney, J. (1967). The Development of Political Attitudes in Children. Chicago: Aldine Publishing Company.
10. Javos, L. et al. (1968). The Malevolent leader. American Political Science, 62, 564-575.
11. Arterton, F. (1974). The impact of watergate on children’s Attitudes toward Political Authority. Political Science Quarterly, 89, 269-288.
12. Janings, M. and Markus, R. (1984). Partisan orientations over the Long Haul. American Political Science, 78, 1000-1018.
13. Dawson, R. (1990). Political Socialization. Boston: Little, Brown and co.
14. Rusel, L. (1988). Attitud to ward Politics. www. edu.ir.
15. Cranvel, L.M. (2001). Public Opinion. Public opinion Quarterly 49, 191-201.
16. Langton, S. (1969). What do Americans Realy think about the Environment? The Public Perspective, 1, 11-13.
17. Krammer, M. (1998). Public Opinion and attitudes. www. Edu.ir.
18. Rice, t. (1994). Partisanship over time. Political Research, 49, 191-201.
19. Verba, S. etal. (1997). Knowing and Caring about Politics. Journal of Politics, 59, 1051-1072.
20. Martini, D. (1994). The role of elits in Making Public opinion.
21. Bennet, S.E. (2001). American Knowing of Ideology. Politics Quarterly, 23: 259-278.
22. Clark, N. (1995). The politics of Physician. NewYork: Garland Publishing.
23. Smith, T. (1927). A Study of the origins of Election Polls. Public Opinion Quarterly, 54: 21-36.
24. Patterson, t.E. (1990). The Mass Media Election- NJ: princeton university press.

...................................................................................................................
منبع:فصلنامه عمليات رواني ، شماره 9

نوشته شده توسط رضا پیرهادی در چهارشنبه سی ام فروردین 1385 ساعت 14:19 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
دوست خبرنگار که گویا تازه مسلمان هم هست وبلاگش را به راه انداخت.

یوسف اسدی خبرنگار حوزه دولت خبرگزاری فارس از نوابغ خبرنگاری است!!

سری به وبلاگش بزنید.

http://yosefasadi.blogfa.com

نوشته شده توسط رضا پیرهادی در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385 ساعت 11:35 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
این دریاچه زیبا در نزذیکی شهرستان دورود قراردارد. قرار است به زودی  به این دریاچه بروم.جای شما خالی

 

 

 

 

نوشته شده توسط رضا پیرهادی در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 ساعت 11:47 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
در لینک زیر می توانید به میزان محبوبیت احمدی نژاد و محمد خاتمی پی ببرید .شما هم می توانید در این رای گیری شرکت کنید:

نتایج:

احمدی نژاد  7,350,000

خاتمی 2,270,000

 

این هم لینکش:

http://www.googlefight.com/index.php?lang=en_GB&word1=khatami&word2=ahmadinejad

نوشته شده توسط رضا پیرهادی در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 ساعت 11:19 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

در يك اقدام هماهنگ نام  جزاير عربي كشورهاي حاشيه خليج فارس را به فارسي تغيير  دهيم.دوستان هكر هم اگر برايشان زحمت ندارد يه حالي به اين سايت‌هاي اطلاع‌رساني و جغرافيايي عربي  بدهند و نام هاي فارسي را جايگزين كنند.

واقعا به اين پيشنهاد فكر كنيد.براي اينكار دوستاني كه با متون تاريخي آشنايي دارند  از نام‌هاي فارس  و ايراني كه قبل از سكونت اعراب در حاشيه خليج فارس متداول بوده را پيشنهاد بدهند. و اگر نبود نام‌هاي جديد را بر خواهيم گزيد.

 طراحي نقشه‌هاي جديد با انجام اصلاحات فوق و انتشار آن در اينترنت هم قدم بعدي خواهد بود.

نوشته شده توسط رضا پیرهادی در شنبه بیست و ششم فروردین 1385 ساعت 13:17 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

تحریف کنندگان

 

 

سابقه جعل عنوان خليج
درباره نام خليج فارس تا اوايل دهه 1960 ميلادي هيچ گونه بحث و جدلي در ميان نبوده و در تمام منابع اروپايي و آسيايي و آمريكايي و دايرة المعارف ها و نقشه هاي جغرافيايي اين كشورها نام خليج فارس در تمام زبان ها به همين نام ذكر شده است.
اصطلاح «خليج عربي» براي نخستين بار از طرف يكي از نمايندگان سياسي انگليس در خليج فارس به نام «سر چارلز بلگريو» عنوان شده و در واقع او بوده است كه به قصد تفرقه بين ايران و كشورهاي عرب اين تخم لق را در دهان اعراب شكسته است. سر چارلز بلگريو كه بيش از 30 سال نماينده سياسي و كارگزار دولت انگليس در خليج فارس بوده است، بعد از مراجعت به انگلستان در سال 1966 كتابي درباره سواحل جنوبي خليج فارس منتشر كرد و در آن براي اولين بار نوشت كه «عرب ها ترجيح مي دهند خليج فارس را خليج عربي بنامند». اين نماينده قطعا قبل از انتشار كتاب و مراجعت به انگلستان در تماس با مقامات امارات جنوبي خليج فارس اين فكر را در آنها القا كرده است و تصادفي نيست كه بلافاصله پس از انتشار كتاب سرچارلز بلگريو كه نام قبلي سواحل جنوبي خليج فارس يعني «ساحل دزدان» را بر روي كتاب خود نهاده اصطلاح «الخليج العربي» در مطبوعات كشورهاي عربي رواج پيدا كند و در مكاتبات رسمي به زبان انگليسي نيز اصطلاح «آرابيان گولف» جايگزين اصطلاح معمول و رايج قديمي «پرشين گولف» مي شود.
دولت ايران در همان زمان در برابر اين نام مجعول عكس العمل نشان داد و گمرك و پست ايران از قبول محموله هايي كه به جاي خليج فارس نام خليج عربي بر روي آن نوشته شده بود، خودداري كرد. ايران همچنين در مجامع و كنفرانس هاي بين المللي نيز در صورت به كار بردن اين اصطلاح ساختگي از سوي نمايندگان كشورهاي عرب عكس العمل نشان مي داد. در اين زمان بعضي از كشورهاي عربي حتي اعتبار هنگفتي از محل درآمدهاي كلان نفتي خود در اختيار بعضي از ماموران سياسي در خارج مي گذاردند تا با تطميع مطبوعات خارجي نام مجعول خليج عربي را به جاي خليج فارس رواج بدهند.
در نيمه نخست بهمن ماه سال 1370 شمسي سر ويراستار سازمان ملل متحد با اشاره به اعتراض هاي پياپي نمايندگان ايران در آن سازمان به استفاده از نام ساختگي خليج عربي در اسناد اين سازمان از كاركنان سازمان ملل خواسته تا اعتراض دولت ايران را هميشه در نظر داشته باشند. كار به جايي رسيد كه در يازدهم شهريور ماه سال 1371 هنگامي كه حيدر ابوبكر العطاس نخست وزير جمهوري يمن در اجلاس سران جنبش عدم تعهد كه در جاكارتا پايتخت اندونزي برگزار مي شد، از نام ساختگي خليج عربي استفاده كرد، با اعتراض شديد نمايندگان ايراني رو به رو شد. او سرانجام از نمايندگان ايران عذرخواهي كرد. و اين عمل را غير عمد خواند. همچنين در سال 1337 شمسي در روز 13 مرداد دولت ايران به رژيم عراق «عبدالقاسم» مبني بر تغيير دادن نام خليج فارس به خليج عربي اعتراض كرد.

هدف انگليس از نام گذاري ساختگي خليج فارس
انگليس ها نخستين عاملان كاشته شدن اين تخم نفاق بودند زيرا از قديم در صدد بودند كه خليج فارس را تبديل به يك درياي انگليسي كنند. بعدها در دهه 1980 آمريكايي ها هم به پيروي از آنها از تبديل خليج فارس به خليج آمريكايي سخن گفتند. از نظر آمريكايي ها و اروپايي ها اين منطقه «شريان حياتي غرب» در منطقه «استراتژيك غربي» و «حوزه منافع ويژه» است، لذا اگر قادر باشند خليج فارس را به طور مستقيم يا غير مستقيم تحت تسلط خود در مي آورند.
اما واقعيت مطلب اين است كه خليج فارس يك نام كهن تاريخي است كه از بدو تاريخ بر روي اين خليج گذاشته شده است و انگيزه تلاش حساب شده اي كه براي تغيير اين نام به عمل مي آيد جز ايجاد فتنه و اختلاف بين كشورهاي اين منطقه نيست. همچنان كه «ژان ژاك پريني» نويسنده كتاب خليج فارس اعتراف مي كند. «ملل و طوايف بسياري بر كرانه هاي خليج فارس استيلا يافته و فرمانروايي كرده اند ولي روزگارشان سپري شده و منقرض شده اند. تنها قوم پارس است كه با هوش و درايت خود همچنان پا برجا زيسته و ميراث حاكميت خود را تاكنون نگهداري كرده است.»
 

منبع: خبرگزاری میراث فرهنگی

نوشته شده توسط رضا پیرهادی در شنبه بیست و ششم فروردین 1385 ساعت 13:8 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

اطلاعات تاریخی

 

46 سال پيش در روز 13 مرداد ماه سال 1337 ايران به دليل تغيير نام خليج فارس به خليج عربي از سوي عراق و برخي ديگر از كشورهاي عربي و انگليس اعتراض خود را به دولت جديد عراق به رهبري قاسم كه با يك كودتاي نظامي بر سر كار آمده بود و تمايل به حركت هاي آزادي خواهانه مصر به رهبري جمال عبدالناصر داشت، اعلام كرد.
خليج فارس نامي است به جاي مانده از كهن ترين منابع، زيرا كه از سده هاي قبل از ميلاد سر بر آورده است، و با پارس و فارس _ نام سرزمين ملت ايران _ گره خورده است.
خليج فارس، درياي كم عمق و نيمه بسته اي است با مساحت حدود 240 هزار كيلومتر مربع كه در جنوب غربي قاره آسيا و در جنوب ايران قرار دارد.
زمين شناسان معتقدند كه در حدود پانصد هزار سال پيش، صورت اوليه خليج فارس در كنار دشت هاي جنوبي ايران تشكيل شد و به مرور زمان، بر اثر تغيير و تحول در ساختار دروني و بيروني زمين، شكل ثابت كنوني خود را يافت. قدمت خليج فارس با همين نام چندان ديرينه است كه عده اي معتقدند: «خليج فارس گهواره تمدن عالم يا مبدا پيرائي نوع بشر است.» ساكنان باستاني اين منطقه، نخستين انسان هايي بودند كه روش دريانوردي را آموخته و كشتي اختراع كرده و خاور و باختر را به يكديگر پيوند داده اند. اما دريانوردي ايرانيان در خليج فارس، قريب پانصد سال قبل از ميلاد مسيح و در دوران سلطنت داريوش اول آغاز شد. داريوش بزرگ،‌ نخستين ناوگان دريايي جهان را به وجود آورد. كشتي هاي او طول رودخانه سند را تا سواحل اقيانوس هند و درياي عمان و خليج فارس پيمودند، و سپس شبه جزيره عربستان را دور زده و تا انتهاي درياي سرخ و بحر احمر كنوني رسيدند. او براي نخستين بار در محل كنوني كانال سوئز فرمان كندن ترعه اي را داد و كشتي هايش از طريق همين ترعه به درياي مديترانه راه يافتند. در كتيبه اي كه در محل اين كانال به دست آمده نوشته شده است: «من پارسي هستم. از پارس مصر را گشودم. من فرمان كندن اين ترعه را داده ام از رودي كه از مصر روان است به دريايي كه از پارس آيد پس اين جوي كنده شد چنان كه فرمان داده ام و ناوها آيند از مصر از اين آبراه به پارس چنان كه خواست من بود.»
داريوش در اين كتيبه از خليج فارس به نام «دريايي كه از پارس مي آيد» نام برده است و اين نخستين مدرك تاريخي است كه درباره خليج فارس موجود است.
اولين بار يوناني ها بودند كه اين خليج را «پرسيكوس سينوس» يا «سينوس پرسيكوس» كه همان خليج فارس است، ناميده اند. از آنجا كه اين نام براي اولين بار در منابع درست و معتبر تاريخي كه غير ايرانيان نوشته اند آمده است، هيچ گونه شائبه نژادي در وضع آن وجود ندارد. چنان كه يونانيان بودند كه نخستين بار، سرزمين ايران را نيز «پارسه» و «پرسپوليس» يعني شهر يا كشور پارسيان ناميدند. استرابن جغرافيدان قرن اول ميلادي نيز به كرات در كتاب خود از خليج فارس نام برده است. وي محل سكونت اعراب را بين درياي سرخ و خليج فارس عنوان مي كند. همچنين «فلاريوس آريانوس» مورخ ديگر يوناني در كتاب تاريخ سفرهاي جنگي اسكندر از اين خليج به نام «پرسيكون كيت» كه چيزي جز خليج فارس، نيست نام مي برد.
البته جست و جو در سفرنامه ها يا كتاب هاي تاريخي بر حجم سندهاي خدشه ناپذيري كه خليج فارس را «خليج فارس» گفته اند، مي افزايد. اين منطقه آبي همواره براي ايرانيان كه صاحب حكومت مقتدر بوده اند و امپراطوري آنها در قرن هاي متوالي بسيار گسترده بود هم از نظر اقتصادي و هم از نظر نظامي اهميت خارق العاده اي داشت. آنها از اين طريق مي توانستند با كشتي هاي خود به درياي بزرگ دسترسي پيدا كنند و به هدف هاي اقتصادي و نظامي دست يابند.
آثار عرب زبان نيز بهترين و غني ترين منابعي هستند كه براي شناسايي و توجيه كيفيت تسميه اين دريا مي تواند در اين بررسي مورد استفاده قرار گيرد. در اين منابع و آثار از درياي فارس و چگونگي آن بيش از آثار فرهنگي موجود در هر زبان ديگري گفت و گو شده است. تمام كساني كه نسبت به متون دوره اسلامي شناختي حداقل داشته باشند با نام مسعود ابن بطوطه، حمدالله مستوفي، ياقوت حموي، حمزه اصفهاني، ناصرخسرو قبادياني، ابوريحان بيروني، ابن بلخي وديگراني كه اكثر آنان كتاب هاي خود را به زبان عربي نيز نوشته اند، آشنا هستند. گذشته از متقدمان نامبرده مي توان از نويسندگان عرب متاخر نيز نام برد كه در آثار خود از نام «خليج فارس» بدون كم و كاست ياد كرده اند.

 منبع: خبرگزاری میراث فرهنگی

نوشته شده توسط رضا پیرهادی در شنبه بیست و ششم فروردین 1385 ساعت 13:6 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

از ویکی‌پدیا، دایرةالمعارف آزاد.
خلیج فارس در امتداد دریای عمان و مابین شبه‌جزیره‌ی عربستان و ایران قرار دارد. مساحت آن ۲۳۳۰۰۰ کیلومتر مربع است. از شرق از طریق تنگه‌ی هرمز و دریای عمان به اقیانوس هند و دریای عربی راه دارد، و از غرب به دلتای‌ رودخانه‌ی اروندرود، که حاصل الحاق دو رودخانه‌ی دجله و فرات است، ختم می‌شود.
از زمان‌ باستان نام یونانی این خلیج، «خلیج پارس»، مورد استفاده‌ قرار می‌گرفته که از نخستین شاهنشاهی مهم این منطقه، شاهنشاهی ایران برگرفته شده است.
در دهه ‌1960 میلادی و با اوج گرفتن پان عربیسم، برخی از کشورهای عربی این خلیج را با نام «خلیج عربی» یاد کردند. ایران، به نوبه‌ی خود با تصویب دو قطع‌نامه در سازمان ملل متحد، نام خلیج فارس را رسماً وارد اسناد این سازمان کرد. قطعنامه نخستین در 5 مارس 1971 ومورد دوم در 10 اوت 1984 تصویب شدند.

نوشته شده توسط رضا پیرهادی در شنبه بیست و ششم فروردین 1385 ساعت 13:5 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
بدین وسیله به هر ایرانی که این سایت را میبیند اعلام می کنم .در اولین اقدام ضمن پیوست به  گروه بلاگرهای ایرانی برای محکومیت اقدام اخیر کشورهای عربی در طرح مجدد جزایر سه گانه . در وبلاگ خود به این اقدام اعتراض کند .  لینک بلاگرهای ایرانی :http://www.iranianbloggers.ir/

به جنبش حمایت از کیان ایران بپیوندید.

ز شیر شتر خوردن و سوسمار     عرب را به جایی رسیده است کار

که تخت کیانی کند آرزو              تفو بر تو ای چرخ گردون تفو

 

 

نوشته شده توسط رضا پیرهادی در شنبه بیست و ششم فروردین 1385 ساعت 13:0 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

بالاخره پيام و خبر خوش هسته‌اي هم به گوش ملت ايران رسيد . بدون شك اين پيشرفت باعث خوشحالي هر ايراني است ،  نمي‌توان اين خبر را شنيد و لبخندي كه نشا ن از غرور دارد نزد.

 

اما اگر شما نيز چون ما زلزله اخير لرستان را از نزديك مي‌ديديد و مصيبتي كه بر مردم اين استان وارد آمده را مشاهده مي‌كرديد . داشت سر پناهي امن را حق مسلم خود مي‌دانستيد.

چرا بايد براي آنچه كه جانمان را حفظ مي‌كند تا از مواهب انرژي هسته‌اي لذت ببريم را ناديده مي‌گيريم.

توسعه يافتگي و رفاه  متضمن داشتن چه امكاناتي است؟ در آمد فروش نفت امسال حداقل به 50ميليارد دلار خواهد رسيد اما كسي نيست از اين حق مسلم بپرسد و اينكه  با اين رقم‌ها چرا ما هنوز فقيريم و براي داشتن سرپناهي امن كه حق مسلم ترمان است بايد تن‌مان بلرزد. وشباهنگام  در دشت ودمن و چون انسانهاي اوليه زندگي كنيم.پس كي مي‌خواهيم اين بوي نفت و پ.ل آن را در سر سفره‌يمان ببينيم  و با آن سر پناهي امن بسازيم.

كاش رييس جمهور ساده زيست‌مان براي اينكه داشتن اين حق مسلم را تجربه كند به مناطق زلزله زده سفري كند و درآ نجا جشن كاه گل ! راببيند كه مردمان فقير لرستان عليرغم داشتن دانش هسته‌اي اما سرپناه‌شان از ابتدايي‌ترين مصالح است . قهر طبيعت نيز اين ابتدايي‌ترين حق مسلم آنان را به خطر انداخته است.  

اين روزها بازار شايعه زلزله 8 ريشتري  و ... در بين مردم لرستان غوغا مي‌كند  و اين محرومترين مردمان از خانه و ماوا خود نيز فراري اند .  كسي بگويد داشتن خانه‌اي مقاوم و تهيه شده از مصالح پيشرفته امروزي  چه زمان حق مسلم‌مان مي‌شود.

لرستان و زلزله اش گرچه به فراموشي سپرده شد اما بايد به انتظار زلزله‌اي  نشست كه دير يا زود تهران را در خواهد نورديد .  

 

اي كاش صدا و سيما به جاي بازتاب خبر هسته‌اي شدن ايران و به چالش كشيدن  امنيت كشور قدري به زلزله لرستان و فلاكت مردمي بپردازد كه با مرگ دست و پنجه نرم ميكنند.

مردم زلزله زده از خبرهاي دروغ رسانه ملي مبني بر پايان يافتن كمك رساني و انجام نحو احسن آن ناراضي‌اند .//

نوشته شده توسط رضا پیرهادی در شنبه بیست و ششم فروردین 1385 ساعت 12:42 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

این عکس زن دومه مهدوی کیا ست. اسمش سمیرا ست.

 

این زن اول ش سپیده خانوم

خودمونیم مهدوی کیا در انتخاب زن دومش بی سلیقگی به خرج داده. نظر بدین

نوشته شده توسط رضا پیرهادی در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385 ساعت 11:43 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

مهدوی کیا هافبک با اخلاق تیم ملی ازدواج مجدد کرد. به قولی شلوارش دو تا شد.

این خبر را نشریه بیلد آلمان در گزارش کاملی اعلام کرده است . اگه آلمانی بلدید برام توضیح و ترجمشو بفرستید: اینم لینکش

 

http://www.bild.t-online.de/BTO/

 

 

نوشته شده توسط رضا پیرهادی در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385 ساعت 11:37 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نخستين جشنواره فيلم خلاقيت وكار آفريني برگزار مي شود

نخستين جشنواره فيلم خلاقيت و كار آفريني مهر ماه 85 در تهران برگزار مي شود.
 "داود حسن پور" دبير جشنواره فيلم خلاقيت و كار آفريني با اعلام اين خبر، هدف اين جشنواره را ترويج فرهنگ خلاقيت و كار آفريني با استفاده از ابزار هنر و سينما دانست و گفت: هدف ما ايجاد زمينه اي براي وارد ساختن مفاهيم و ارزش هاي كار آفريني به ادبيات سينمايي كشور و مطرح ساختن سينماي كارآفريني به عنوان سينماي نوين ، پويا و پر طرفدار است.
" حسن پور" ديگر اهداف اين جشنواره را ترغيب تهيه كنندگان، كارگردانان و هنرمندان به تهيه و توليد فيلم از تفكر،‌‏تلاش ،‌‏پشتكار و زندگي كار آفرينان وبه تصوير كشيدن قابليت ها ، توانمندي ها و كار آفريني بخش خصوصي و تعاون در حوزه هاي IT ، صنعت كشاورزي و خدمات دانست.
‌‏ اين جشنواره به ابتكار موسسه راهكار آفرينان و مشاركت مركز رشد فن آوري اطلاعات و ارتباطات جهاد دانشگاهي رويش و شبكه 2 سيما و سازمان هاي مرتبط با امر كار آفريني برگزار مي شود.

(مسئولیت دبیری ستاد خبری این جشنواره با من است)
نوشته شده توسط رضا پیرهادی در یکشنبه بیستم فروردین 1385 ساعت 12:25 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
متاسفانه اخبار رسمی و غیر رسمی حکایت از وقوع جنگ دارد . بوش در آخرین اظهار نظر تنها راه مقابله با ایران را جنگ دانسته و تاکید کرده است که و فقط او می تواند در مقابل ایران بایستد و حکومت ایران را سرنگون کند.

کاریکاتور از نیک آهنگ کوثر

نوشته شده توسط رضا پیرهادی در یکشنبه بیستم فروردین 1385 ساعت 12:13 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 
نوشته شده توسط رضا پیرهادی در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385 ساعت 11:0 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar