مصطفي ملكيان به اواويت فرهنگ بر سياست معتقد است و به همين جهت وظيفه روشنفكر را بيشتر نقد فرهنگي جامعه مي داند تا نقد سياسي دولت. او در همين راستا به عوامل و عناصري اشاره مي كند كه موجب عقبماندگي ما ايرانيان شده است. گزارش كامل سخنراني ملكيان تقديم ميشود.
در صد سال اخير كساني كه درباره مشكلات جامعه سخن گفتهاند و مطالعه كردهاند معمولا مجموعه علل و عواملي كه باعث اين همه مشكلات علمي و مسائل نظري براي جامعه شده است و بيچارگي و بدبختي جامعه ما را بيشتر در سه محور كندوكاو كردهاند.
اولين محور مداخله كشورهاي خارجي، استعمار و انواع و اقسام سلطهطلبيها بوده است. دومين نكته رژيمهاي سياسي حاكم و مساله سوم تلقي مردم از دين بوده است.
اين سه عامل تاكنون بيشتر مورد تاكيد بوده است و بسته به ديدگاههاي مختلف بر يكي از اين عوامل بيشتر تاكيد شده است. اگرچه معمولا كسي هم نيست كه دو عامل را انكار كرده باشد. اما مسالهاي كه مهمتر از اين سه عامل است وضع فرهنگي مردم است. به تعبير ديگر آسيبشناسي فرهنگي مردم ايران و اينكه به لحاظ فرهنگي چه امور نامطلوبي در ذهن و ضميرشان راسخ شده است. بنابراين سخنان من به معناي انكار سه عامل ديگر نيست. ولي تاكيد بر اين است كه مهمتر ازآن نگرشهاي فرهنگي ماست.
در باب نگرشهاي فرهنگي هم من يك تفسير دوگانه دارم. من معتقدم وقتي گفته ميشود كه از ماست كه بر ماست و اينكه گفته ميشود ما بايد از درون تغيير كنيم دو نوع تغييركردن مراد است كه من به يك نوع آن ميپردازم.
گاه وقتي گفته ميشود كه ما بايد عوض شويم يعني تا ما رفتار اخلاقي سالمي نداشته باشيم وضعمان بهبود پيدا نميكند و اين نكته گفته ميشود كه سود سرانجام و بالمعاد همه در اخلاقي زيستن است. اين اخلاقي زيستن يكي از دو بخش مطلب محل اشاره من است. اما وضع فرهنگي به بحث اخلاقي ما بستگي ندارد و به يك سري نگرشهاي ذهني هم بستگي دارد و من ميخواهم به اين نگرشهاي ذهني بپردازم.
نگرشهاي ذهني اموري هستند كه آگاهانه يا ناآگاهانه در ما راسخ شدهاند و ما در همه كنشها و واكنشها تحتتاؤير اين نگرشها هستيم كه لزوما جنبه اخلاقي هم ندارد و براي تغيير آنها نبايد رفتار اخلاقي ما تغيير كند. برعكس اين نگرشها هستند كه اخلاق ما را به سمت ناسالمي ميكشند. ميشد اين نگرشها را تحت عنوان جامعهشناسي قوم ايراني بحث كرد. اما موضوع بحث من درباره جامعهشناسي ايران معاصر نيست. به تعبير ديگر من به اين بحث نميپردازم كه شاخهاي از روانشناسي، روانشناسي اقوام است و شاخهاي از جامعهشناسي و روانشناسي مربوط به اقوام است. بنابراين سخنان را نبايد در عداد كتاب روح ملتهاي زيگفريد يا نوشته مرحوم بازرگان كه گفتند زيگفريد به روح ملت ايران نپرداخته و من به روح ملت ايراني ميپردازم تا نوشته كاملتري ميشود قرار داد. آن بخش از مسائل فرهنگي كه به نگرشهاي ايرانيان مربوط ميشود من بيست عامل را احصا كردهام. استدلالهاي من هم بر اين مطالب بيشتر دروننگرانه است. يعني مخاطب بايد به درون خودش مراجعه كند و ببيند كه در خودش چنين حالتي وجود دارد يا اگر وجود دارد ميتوان گفت سخن روي صواب دارد.
1-پيشداوري
اولين خصوصيتي كه در ما وجود دارد، پيشداوريهاي فراوان نسبت به بسياري از امور است. اگر هر كدام از ما به درون خودمان رجوع كنيم پيشداوريهاي فراوان ميبينيم. اين پيشداوريها در كنش و واكنشهاي اجتماعي ما تاؤيرات منفي زيادي دارد. معمولا وقتي گفته ميشود پيشداوري، بيشتر پيشداوري منفي محل نظر است وليآؤار مخرب پيشداوري منحصر به پيشداوري منفي نيست. پيشداوريهاي مثبت هم آؤار مخرب خود را دارد. از جمله خوشبينيهاي نابهجا كه نسبت به برخي افراد و قشرها و لايههاي اجتماعي داريم.
2-جزميت و جمود
نوعي جزميت (دگماتيسم) و جمود در ما ريشه كرده است. من اصلا تحقيقات روانشناختي و تحقيقات تاريخي در اينباره ندارم كه چرا ملت ايران تا اين حد اهل جزم و جمود است.
يعني واقعيت آن براي من محل انكار نيست اگرچه تبيينش براي من امكانپذير نيست. آنچه كه در ما وجود دارد كه از آن به جزم و جمود تعبير ميشود اين است كه باور ما يك ضميمهاي دارد. يعني ممكن است كه ما معتقد باشيم كه فلان گزاره درست است اين سالم است اما اگر معتقد باشيم كه فلان گزاره محال است كه درست نباشد. اين محال است انسان را تبديل به انسان دگمي ميكند. و ما كمتر ميشود كه به چيزي معتقد باشيم و يك محال است منضم به اين اعتقادمان نباشد. به تعبير ديگر وقتي ما يك عقيده داريم كه فلان گزاره صحيح است يك عقيده دوم داريم كه گريزناپذير است كه فلان گزاره صحيح نباشد.
3-خرافهپرستي
ويژگي ديگر ما خرافهپرستي است هم خرافه در بافت ديني و مذهبي و هم در بافتهاي غير ديني و مذهبي، خرافه در بافت مذهبي يعني چيزي كه در دين نبوده و در آن وارد شده است.
اما مهمتر اين است كه به معناي سكولار آن هم خرافهپرست هستيم. خرافي به معناي باور آوردن به عقايدي كه هيچ شاهدي به سود آن وجود ندارد ولي ما همچنان آن عقايد را در كف داريم.
اين سه مساله را ميتوان سه فرزند استدلال ناگرايي ما دانست. هر كه اهل استدلال نباشد اهل اين سه است بنابراين راهحل درمان اين سه تقويت روحيه استدلالگرايي است.
4-بهادادن به داوريهاي ديگران نسبت به خود
ما به ندرت در مني كه از خودمان تصور داريم زندگي ميكنيم و هميشه توجهمان به مني است كه ديگران از ما تصور دارند و هميشه ترازوي ما در بيرون ماست. اين بهادادن به داوريهاي ديگران علتالعلل يكسري مشكلات فرهنگي جامعه ماست.
5-همرنگي با جماعت
نكته پنجم ناشي از نكته چهارم است به اين معنا كه ما هيچوقت در برابر جمهوري كه با آن سروكار داريم نتوانستهايم سخن بگوييم كه در مقابله با آن است و هميشه همرنگ شدن با جماعت براي ما مهم است.
6-تلقينپذيري
تلقين يعني رايي را بيان كردن و آراي مخالف را بيان نكردن و مخاطب را در معرض همين راي قرار دادن. هر وقت شما در برابر هر عقيدهاي نظر مخالفان آن را هم خواستيد نشان ميدهد كه تلقينپذير نيستيد. تلقينپذيري يعني قبول تكآوايي.
7-القاپذيري
القاپذيري به لحاظ روانشناختي با تلقينپذيري متفاوت است. در القا يك راي آنقدر تكرار ميشود تا تكرار جاي دليل را بگيرد. اگر من گفتم فلان گزاره صحيح است شما از من انتظار دليل داريد اما من به جاي اينكه دليل بياورم 200 بار فلان گزاره را تكرار ميكنم و كمكم ما فكر ميكنيم كه تكرار مدعا جاي دليل را ميگيرد. يعني به جاي اقامه دليل خود مدعا تكرار ميشود و اين هنري است كه در پرودياگاندا يا آوازهگري وجود دارد.
اينكه رسانهها وقتي در دست قدرتها قرار ميگيرند آنها خوشحال ميشوند به دليل وجود همين روحيه القاپذيري در مردم است. والا اگر ملتي القاپذير نباشد هرچه كه رسانهها بگويند چون دائما دليل ميخواهند كسي از به دست گرفتن راديو و تلويزيون اظهار خوشحالي نميكند.
8-تقليد
منظور من از تقليد نه آنست كه در فقه گفته ميشود. مراد تقليد به معناي روانشناختي آن است. يعني اينكه من آگاهانه يا ناآگاهانه تحت الگوي شخصي باشم.
يعني من خودم را مانند تو ميكنم و به تو تشبه ميجويم و تقليد، يعني من تو را الگو گرفتهام. آنچه كه در عرفان گفته ميشود كه تشبه به خدا بجوييد اگر اين كار را با انسانها انجام داديم تعبير به تقليد ميشود و اين تقليد هم در اديان و مذاهب و عرفان مورد توبيخ است.
9-تعبد
تعبد يعني سخني را پذيرفتن صرفا به اين دليل كه فلان شخا آن را گفته است. يعني اينكه اگر صورت استدلالي من ذهن من را آزار ندهد كه فلان گزاره صحيح است چون فلان شخا گفته است فلان گزاره صحيح است من اهل تعبدم. آيهاي در قرآن است كه معمولا كمتر نقل ميشود اتخذو احبارهم و رهبانهم من دونا... كه در باب روحانيت نصاري و يهود است كه فراوان ميگويد كه يهوديان و نصاري روحانيون خود را ميپرستيدند چه من دونا... را به جاي خدا بگيرم يا علاوه بر خدا. صحابي از امام باقر ميپرسد كه آيا واقعا ميپرستيدند حضرت در جواب ميگويد هرگز اينگونه نيست روحانيون مسيحي به مردم نميگفتند كه ما را بپرستيد و اگر هم ميگفتند كسي نميپرستيد. اما اينكه قرآن به آنها اين نسبت را ميدهد به اين دليل است كه رفتاري كه با خدا بايد ميداشتند با روحانيون خود داشتند. مجموعه عوامل دسته دوم ناشي از يك عمل واحد است و آن اينكه ما زندگي اصيل نداريم. زندگي اصيل به تعبير روانشناسان انسانگرا و به تعبير عرفا يعني زندگي براساس فهم و تشخيا خود. زندگي اصيل را فقط كساني انجام ميدهند كه دو سرمايه دارندأ عقل در مسائل نظري و وجدان در مسائل عملي.
10-شخصيتپرستي
كمتر مردمي به اندازه ما شخصيتپرستند و شخصيتپرستي جز اين نيست كه شخصيتي خود را بر خود عرضه مي كند و خوبيهايي كه در زندگي اطراف خودمان نميبينيم از سر توهم به او نسبت ميدهيم و او را به دست خودمان بزرگ ميكنيم.
11-تعصب
تعصب هم افق با شخصيتپرستي است. تعصب به معناي چسبيدن به آنچه كه داريم و نگاه نكردن به چيزهاي فراواني كه نداريم. اگر من شيفته آنچه كه دارم شدم و فكر كردم و جاي نداشتهها را هم برايم ميگيرد من نسبت به آن تعصب پيدا كردهام و اينجاست كه من نسبت به كساني كه به آن وفاداري ندارند دو ديدگاه پيدا ميكنم. گروهي خودي ميشوند و گروهي غيرخودي. قرآن خودي و غيرخودي را رد كرده است چرا كه درباره حب و بغض ميگويد وقتي با گروهي دشمنيد دشمني باعث نشود درباره آنها عدالت و انصاف را فراموش كنيد. درباره دوستي هم ميگويد هميت جاهليت شما را نگيرد. هميت جاهليت يعني اينكه چون فلاني از قبيله من است. طرف او را چه ظالم باشد يا عادل ميگيرم. به عبارت ديگر ويژگيهاي خود او مهم نيست بلكه ويژگيهاي تعلقي او مهم است.
12-اعتقاد به برگزيدگي
هر كدام از ما اگر به خودمان رجوع كنيم ميبينيم به نوعي فكر ميكنيم و به نوعي مورد لطف خدا هستيم. يعني درست است كه ممكن است وضع ما به مو بند باشد اما پاره نميشود و اكثر اهمالها و بيتوجيها ناشي از همين نكته است. لاپينيس اصطلاحي داشت كه براي موارد ديگري به كار ميبرد. اين اصطلاح هماهنگي پيش بنياد بود به معني اينكه گويا همه امور از پيش حاصل آمده است اما گويا ما اين هماهنگي پيشبنياد را راجع به خودمان قائليم.
13-تجربه نيندوختن از گذشته
پس از اقدامات انساندوستانه افرادي چون ماندلا واسلاوهاول و اقدامات انساندوستان كه در باب فرهنگي كردن سياسي است تلاش كردند زياد شنيدهايم كه ببخش و فراموش كن يا ببخش و فراموش نكن. اما داستان بر سر اين است كه اگر شما ببخشانيد و فراموش كنيد باز هم از همانجا ضربه ميخوريد. انسانهاي سالم كساني هستند كه در درونشان ميتوانند بزرگترين دشمنان خود را از لحاظ عاطفي ببخشايند، چرا كه از لحاظ عاطفي بايد بخشود اما از لحاظ ذهني نبايد فراموش كرد. اما متاسفانه ما عكس اين عمل ميكنيم،از لحاظ عاطفي نميبخشيم و كينهجويي در ما زنده است اما به لحاظ ذهني فراموش ميكنيم چرا كه حافظه تاريخي ملت ما بسيار كند و تار است.
14-جدي نگرفتن زندگي
سقراط از ما ميخواست كه در عين شوخطبعي زندگي را جدي بگيريم كساني زندگي را جدي ميگيرند كه دو نكته را باور كنند.
1-باور به مستثني بودن از قوانين حاكم بر جهان.
دليل هر جدي نگرفتن مستثني ندانستن خود از قوانين هستي است.
2-نسبتسنجي در امور
روانشناسان اصطلاحي دارند با اين مضمون كه انسان بايد بتواند وزن امور را نسبت به هم بسنجد. انسانهايي كه زندگي را جدي نميگيرند چيزهاي مهمتر را براي چيزهاي مهم رها ميكنند. فراوانند انسانهايي كه در طول زندگي خطاي تاكتيكي نميكنند اما خطاي استراتژيك عظيم دارند يعني كل زندگي را ميبازند اما در ريزهكاريها وسواس دارند.
15-ديدگاه مبتذل نسبت به كار
ديدگاه كمتر مردمي نسبت به كار تا حد ديدگاه ما نسبت به كار مبتذل است. ما كار را فقط براي درآمد ميخواهيم و بنابراين اگر درآمد را بتوانيم از راه بيكاري هم به دست آوريم از كار استقبال نميكنيم. در واقع ما كار را اجتنابناپذير ميدانيم در حالي كه بايد ديدگاه مولوي را درباره كار داشته باشيم كه معتقد بود كار جوهر انسان است.
16-قائل نبودن به رياضت
رياضت در اين جا نه به معناي آنچه كه مرتاضان انجام ميدهند رياضت به معناي اينكه در زندگي همه چيز را نميتوان بايد دانست بنابراين بايد چيزهايي را فدا كرد تا چيزهاي باارزشتري را به دستآورد. قدماي ما ميگفتند دنيا دار تزاحم است يعني همه محاسن در يكجا قابل جمع نيست به تعبير نيما يوشيج تا چيزها ندهي چيزكي به تو نخواهند داد. در زبانهاي اروپايي قداست از ماده فداكاري است. عارفان مسيحي ميگفتند اينكه فداكاري و قداست از يك مادهاند به اين دليل است كه قداست به دست نميآيد مگر به قيمت از دست دادن چيزهاي فراوان. ولي ما ميخواهيم همه چيز را داشته باشيم و وقتي ديدگاهمان نسبت به كار آنگونه است. نسبت به مصرف هم ديدگاهمان اينگونه ميشود و باعث ميشود دچار مصرفزدگي شويم. وقتي ما بحث مصرفزدگي را مطرح ميكنيم مطرح ميكنند كه شما از اوضاع جامعه و فقر خبر نداريد. بايد گفت مصرفزدگي يك ديدگاه است نه يك امكان. يعني فرد فقير هم در سردل خود ميگويد كاش بيشتر داشتم و بيشتر مصرف ميكردم. كدام يك از ما براي آرمانهاي خود حاضر است به قدر ضرورت اكتفا كند. اين مصرفزدگي ما را به دنائت ميكشد اگر ما بوديم و فقط ضروريات زندگي مجبور به كرنش كردن نبوديم.
17-از دست رفتن قوه تميز بين خوشايند و مصلحت
مردمي كه منافع كوتاهمدت را ببينند و قدرت ديدن منافع درازمدت را نداشته باشند در معرض فريبخوردگي هستند. دليل موفقيت سياستهاي پوپوليستي در كشور كه در يك سال اخير هم رواج پيدا كرده نديدن منافع درازمدت است. وقتي منافع بلندمدت ديده نشود منافع كوتاهمدت تامين ميشود به قيمت نكبت و ادبار درازمدت.
18-زيادهگويي
ما درست برخلاف آنچه كه در اديان و مذاهب گفته ميشود زيادهگو هستيم و پرحرف ميزنيم. نقل است كه عرفا هم در سكوت تبادل روحي داشتند اما ما ملت پرسخني هستيم و آسانترين كار براي ما حرفزدن است.
19-زبان پريشي
بدتر از پرسخني ما زبانپريشي ما است. زبانپريشي به اين معنا است كه انسان حرف خود را خودش هم متوجه نميشود يعني اگر تحليل روانشناختي در سخنان ما انجام شود اصلا برخي جملات معنا ندارد. سخنان همه مانند شهركهاي سينمايي است كه در زمان فيلم پر از دژ و قلعه است اما وقتي فشار ميدهيم فرو ميريزد. به تعبير ديگر حرفهاي ما پشتوانه ندارد و همه ما از صدر تا ذيل ياوه ميگوييم. و به همين دليل هم به لحاظ ذهني تا اين حد پريشانيم. كساني كه سرگرداني ذهني دارند اول بايد زبان خود را پالايش كنند. يعني بايد حرف را فهميده بزنند و از طرف مقابل هم حرف فهميده بخواهند. نوام چامسكي براي اينكه ؤابت كند كه هر جملهاي كه قواعد نحوي و صرفي آن رعايت شده صرفا بامعنا نيست جملاتي ميگفت بطور مثال ميگفت: وقتي ميگويند »پسر برادر مثلث ما عاشق بيضي شما شده است«. قواعد صرفي و نحوي آن رعايت شده اما بامعنا نيست.
20-ظاهرنگري
ظاهرنگري به دليل غلبه روحيه فقهي در دين بر كل كارهايمان سايه افكنده است. يعني به جاي آنكه ما به ارزش و انگيزه كار توجه كنيم فريفته ظاهر ميشويم. اين ظاهربينيها ما را براي ظاهرفريبي آماده ميكند. در هر جا كه اخلاق، عرفان و روانشناسي فداي فقه و ظواهر شود اين روحيه غلبه پيدا ميكند.
در پايان پيشنهادي دارم كه داراي دو نكته است:
اول اينكه در باب هر كدام از موارد مطرحشده فكر كنيم كه درست است يا نه. اگر درست است اول كاري كه بايد كرد اين است كه در شخا خودمان بررسي كنيم.
يعني اينكه اين نكتهها را ذرهبين نكنيم و روي ديگران بگيريم بلكه اول ذرهبين را روي خودمان بگيريم.
نكته دوم: اينكه اگر مطالب گفته شده درست است روشنفكران و مصلحان اجتماعي به جاي اينكه هميشه مجيز مردم را بگويند و فكر كنند تمام مشكلات متوجه رژيم سياسي است. بايد از مجيزگويي مردم دست بردارند و به مردم بگوييم چون شما اينگونهايد حاكمان هم آنگونهاند.
حاكمان زائيده اين فرهنگند جامعهاي كه فرهنگش اين باشد ناگزير سياستش هم آن ميشود و اقتصادش هم آن ميشود. خطاست كه براي روشنفكران و مصلحان اجتماعي پيداكردن محبوبيت و شخصيت اجتماعي پيداكردن محبوبيت اجتماعي مجيز مردم را بگويند و بگوييم كه مردم هيچ عيب و نقصي ندارند چرا كه رژيم سياسي وليده مردم است و رژيم سياسي بهتر به فرهنگ بهتر نياز دارد.
/////////////////////////////////////////
منبع: روزنا/ احسان مهرابي
پیشنهاد می کنم متن سخنرانی را حتما مطالعه کنید.البته به قول دکتر ملکیان قبل از همه ذره بین را روی خودتان بگیرید و این مشکلات را اول در خودتان بیابید.
هر روز شاهد نقد رفتارهای دیگران در مکانهای مختلف هستیم.در تاکسی اتوبوس و ... همه از رفتارهای زشت دیگران عدم تمکین وتوجه دیگران به قانون می نالیم . مرتکبان را افراد بی فرهنگ و عقب مانده ای می دانیم که فقط به فکر خودشان هستند و خود خواهند و دیگران و حقوق شان را محترم نمی دارند.اما در مواقعی خودمان همان حرکات را مرتکب می شویم اگر کسی هم اعتراض کند . طلب کار هم می شویم.طوری که کارمان کاملا به حق بوده و اصلا مرتکب تخلف نشده ایم!!
از کجا باید شروع کنیم .چه کسی مسوول است .چه چیزی ایراد دارد از مسوولین است یا از دخالت بیگانگان! از قرار خودمان که مقصر نیستیم.
ملکیان در این سخنرانی به زیبایی همه شرایط را تشریح کرده و نقد فرهنگی را اولویت اصلی دانسته است. زیرا « روشنفكران و مصلحان اجتماعي به جاي اينكه هميشه مجيز مردم را بگويند و فكر كنند تمام مشكلات متوجه رژيم سياسي است. بايد از مجيزگويي مردم دست بردارند و به مردم بگوييم چون شما اينگونهايد حاكمان هم آنگونهاند.
حاكمان زائيده اين فرهنگند جامعهاي كه فرهنگش اين باشد ناگزير سياستش هم آن ميشود و اقتصادش هم آن ميشود. خطاست كه براي روشنفكران و مصلحان اجتماعي پيداكردن محبوبيت و شخصيت اجتماعي پيداكردن محبوبيت اجتماعي مجيز مردم را بگويند و بگوييم كه مردم هيچ عيب و نقصي ندارند چرا كه رژيم سياسي وليده مردم است و رژيم سياسي بهتر به فرهنگ بهتر نياز دارد. »
سالها پیش بود در جمعی دانشجویی که همه طرفدار اصلاحات بودیم من نیز با اینکه به اندازه ملکیان سواد نداشتم اما بر نقش فرهنگ و اولویت آنان بر سایر مقولات تاکید داشتم. اما سایر دوستان توسعه سیاسی و نقد سیاسی راهکار اصلی می دانستند.این هم شاهد من برای اثبات حرفهایم.
اما تورو به خدا یک مقدار کوچولو به فکر آبروی ما ایرانی ها هم باشید. یادم رفتبگم آقای رییس که این همه منشی و رییس دفتر و اعوان وانصار داره و مسلما این افراد رو هم با خودش به آلمان برده. نمی شد از اونا بخواد زحمت عکس را بکشند.

بی خود التماس نکن دست و پا نزن .زن وبچه داری ، جوانی، آرزو داری شاید هم برای مرگ لحظه شماری می کرده ای .حالا می بینی که مرگ خیلی هم راحت نیست.درد اور است خواب سردی است که شاید هم تنها فرصت زندگی است که مجالی برای تجربه ندارد. با خود بیندیشید بیشتر از قبل به مرگ فکر کنید واقعا بیشتر از قبل !
مرگ شیرین است نه به شیرینی خرما!!
همه اینها را گفتم تا سری به لینک زیر بزنید و بتوانید روز، ساعت و حتی ثانیه زمان مرگ تان را بدانید.
|
ستارخان از اهالى ارسباران ساكن تبريز، در سال ۱۲۸۴ قمرى متولد شد. او مردى عامى و كاملاً بيسواد و لوطى مشرب بود. مدتى هم كدخداى محله اميرخيز تبريز شد. وى در فرقه شيخيه بوده، به ثقه الاسلام پيشواى شيخى هاى آذربايجان ارادت بسيار داشت. ستارخان بنابر عادت لوطى گرى يك بار با مامورين مظفرالدين ميرزا وليعهد و حاكم آذربايجان درگير شد و به زندان افتاد اما از زندان گريخت و براى امرار معاش اقدام به راهزنى كرد. در اين مدت نيز چند بار به زندان افتاد اما سرانجام به خدمت ژاندارمرى درآمد و با لياقتى كه از خود نشان داد به تهران آمده و به صف تفنگداران ويژه مظفرالدين شاه وارد شد. اما پس از چندى به تبريز بازگشت و به شغل دلالى اسب و ديگر چارپايان پرداخت. مدتى نيز به عتبات رفت و با توبه از گذشته اش به تبريز بازگشت.
ادوارد براون در كتاب انقلاب ايران مى نويسد: ايستادگى ها و مقاومت در نبردهاى مختلف، او را به اوج آسمان برد و اگر در اين صحنه ها از پاى درمى آمد بى شك نام پرافتخارى در صفحه تاريخ به جاى مى گذاشت. ولى كاميابى، او را بر باد داد.آخرين نشانه هاى ستارخان دلير در مقابله با صمدخان شجاع الدوله ديده شد. زمانى كه صمدخان به شهر حمله ور شد و در حال پيروزى بود ستارخان به جمع مدافعان پيوست و شكست را به پيروزى كشاند. كردار وى پس از رفع محاصره تبريز به رسوايى گراييد. مسئوليت شورش شاهسون ها كه سركردگانش براى انقياد و اطاعت به اردبيل آمده بودند به عهده اوست. ستارخان به آنان ناسزا گفت و آنان را رنجاند تا آنان به سپاه رحيم خان بپيوندند. سردار ملى آن شهر بينوا را ترك كرد و به تبريز گريخت. در تبريز نيز مشروطه خواهان را از خود خشمناك كرد و خدمات او را به فراموشى كشاند. مخبرالسلطنه در مورد او مى گويد:اگر ستارخان سواد داشت و آن گرفتارى را نداشت مردى بود كه به كار مملكت مى خورد.»
ستارخان همراه باقر خان در سال ۱۳۲۸ قمرى تحت فشار روس ها و به دعوت تلگرافى آخوند خراسانى وارد تهران شد و مورد استقبال شديد قرار گرفت. سردار ملى در جريانات سياسى به سمت اعتداليون متمايل شد. مدتى بعد نزاع بين اعتداليون و دموكرات ها بالا گرفت كه دولت مجبور شد با كسب اجازه از مجلس هر دو گروه را خلع سلاح كند. عده اى از اعتداليون از جمله ستارخان حاضر به خلع سلاح نشدند. در نهايت او در جريان محاصره محل اقامتش در تهران تير خورده و تسليم شد. ستارخان باگذشت، راستگو و ساده دل بود اما از آن جهت كه معنى مشروطه را نمى دانست پس از موفقيت مشروطه حاضر به اطاعت از قانون مصوب مجلس و تسليم اسلحه نشد. با اين حال فداكارى هاى او باعث ادامه مقاومت تبريز شد و همين مقاومت تبريز، سلطنت محمدعلى شاه را متزلزل كرد.
وى در تاريخ ۲۸ ذى الحجه سال ۱۳۳۲ قمرى و در اوايل جنگ جهانى اول در حالى كه ۴۸ سال سن داشت در تهران درگذشت.
منابع:
۱- شرح حال رجال ايران، مهدى بامداد، جلد اول
۲- رهبران مشروطه، ابراهيم صفايى
۳- تاريخ مشروطه، كسروى
///////////////////////////////////////////////////////////////
http://www.sharghnewspaper.ir/850317/html/mashroteh.htm
در رابطه با جریانات اخیر آذربایجان و اعتراضاتی که هنوز هم در جریان است با نمایندگان آذری زبان مجلس گفت و گوهایی را انجام دادم . این گفت و گوها در شماره این هفته همشهری جوان به چاپ خواهد رسید . اما ....
خانم عشرت شایق نماینده همیشه جنجالی تبریز بعد از اینکه کلی طاقچه بالا گذاشت و حاضر به مصاحبه تلفنی نبود . ناگهان شروع کرد به اعلام نظر در مورد وقایع تبریز حدود ۱۰ دقیقه هم نظر داد همین که خواستم سوال بعدی را از ایشان بپرسم . ناگهان مکالمه را با این عنوان که من قصد دارم حرف در دهان !! ایشان بگذارم (دقیقا همین جمله) قطع کرد.سوالم این بود که به عنوان نماینده مردم چگونه از این موضوع آگاه شدید؟شایق معتقد بود که می خواهم جنجال دیگری به پا کنم.!خانم شایق با دفتر نشریه تماس می گیرند و اقدامات بنده را افشا می کنند.
من فکر می کنم بخشی از حوادث اخیر آذربایجان و دامن زدن به آن نطق های تند برخی از نمایندگان آذری زبان بود.نمی خواهم در اینجا به این موضوع بپردازم.اما انتظاری که از نمایندگان می رفت بالاتر از این است که به نام دفاع ازحقوق مردم به مسائل قومیتی دامن بزنند.
اما خانم شایق که مرا به جنجال سازی متهم کرده با یک روزنامه اینترنتی که از دید همفکران ایشان متعلق به ضدانقلاب و لیبرال هاست مصاحبه کرده و کلی هم جنجال ساخته و به معترضین القاب بدی داده است.نمی دانم این اقدام یک بام دو هوای ایشان راچگونه تحلیل کنم.اما باز به هم خواهیم رسید خانم شایق.هر چه بود گذشت. مصاحبه خانم شایق با روزنامه اینترنتی روز را اینجا بخوانید:
نماينده تبريز در گفتگو با روز:
سنگ زدن به اموال عمومي، کارمردم نيست
۹ خرداد ۱۳۸۵
خانم شايق در تبريز بوديد اين روزها؟
بله.
وضعيت به چه شکل است؟ اين تحولات اخير...
ببينيد تحول که نبود. يک اتفاقي افتاد در نشريه "ايران جمعه" که اصولا در تبريز و شهرستان ها هم توزيع نمي شود. اهانت بود.
مسئولين ذيربط کم کاري کردند؟
بله. مسئولين ذيربط که بايد با مديريت قوي و همه جانبه قضيه را جمع مي کردند يک مقدار تعلل کردند. مردم موکلين ما هستند. ما صداي آنها را همان روزهاي اول از طريق تذکر در مجلس ارائه کرديم اما به جايي نرسيد و مردم خودشان به صحنه آمدند.
چه جوري بود اين اعتراض؟
ما دو نوع اعتراض داريم. هميشه وقتي اعتراضي صورت مي گيرد فرصت طلبان موج سواري هم هستند که مي خواهند از فرصت ها استفاده کنند.
مردم مگر نبودند؟
اينها را ما جزو مردم حساب نمي کنيم.
جزو کي حساب مي کنيد؟
من فقط مي گويم فرصت طلب. اينکه جزو چه کساني هستند را بايد دستگاههاي امنيتي و انتظامي کشور مشخص کنند. ما جريانات و افراد متعددي داريم. من به اين علت مي گويم مردم نيستند چون مردم به هيچ وجه حاضر نيستند به اموال عمومي حتي يک تک تومان هم ضرر برسد. چه کسي مي آيد مال خودش را بسوزاند؟ مال خودش را بشکند؟ مردم نسبت به اموال خودشان احساس مسئوليت مي کنند و تعهد دارند.
شايد فکر مي کنند اموال حاکميت است.
نه. اشتباه مي کنند.
اين طوري فکر مي کنند؟
اصلا مگر حاکميت ما از مردم ما جداست؟ ما اين دوتا را يکي مي بينيم.
آنها که دوتا مي بينند چي؟
آن کساني که دو تا مي بييند مردم نيستند.
چي هستند؟
مزدوران بي جيره مواجب دشمن هستند. مزدوران بدون يونيفورم. هر کسي که يک قلوه سنگ به اموال عمومي بزند مردم نيست. مردم فهيم تر از بسياري از مسئولين هستند.
در راهپيمايي تبريز چه مي گفتند؟
دو مطلب محکوم شد. يکي محکوميت خود کاريکاتور و يکي هم محکوميت کساني که در قالب اعتراض به اموال عمومي خسارت وارد کردند.
در اين ناآرامي ها تعداد زيادي دستگير شدند. سرنوشت اينها را به عنوان نماينده تبريز پيگيري مي کنيد؟
نه. من پيگيري نمي کنم.
چرا؟
سرنوشت آنها را بايد قوه قضائيه مشخص کند. کسي که روي صورتش نقاب مي کشد و مي آيد شيشه مردم را مي شکند چه حقي دارد؟ دفتر روزنامه "ايران" را آتش زدند چه حقي دارند خانه همسايه را آتش بزنند؟
به خانه مردم چه کار داشتند؟
چه گناهي کرده آن خلق الله که خانه اش ديوار به ديوار ساختمان روزنامه "ايران" بوده است.
شما دامنه دار شدن اعتراضات را به دليل وجود زمينه هاي اقتصادي، اجتماعي و سياسي در منطقه نمي دانيد؟... محروميت ها و...
نه. من اينها را به يکديگر ربط نمي دهم. برعکس کساني که در جامعه ما صبر دارند همان کساني هستند که از بلوغ سياسي قوي برخوردارند و هيچ وقت هم اجازه ندادند افرادي در صفوف آنها بيايند و به آنها خلل وارد کنند. بعضي از کساني که دستگير شدند قبلا در زندان محکوميت داشتند. آنها آدم هاي سالمي نيستند و مسائل روحي و رواني دارند.
يعني بزهکار هستند؟
بله. "جرم سياسي" که در کشور ما اصلا معنا و مفهوم ندارد.
چي شد امضاء استيضاح وزير ارشاد؟
ما امضاي استيضاح را زديم. اعلام وصول هم شده. مراحل قانوني طي مي شود. افراد خاطي هم دستگير شدند و مدير مسئول روزنامه هم مورد تعقيب قضايي قرار گرفته است.
شما با اينکه سردبير و کاريکاتوريست روزنامه در زندان باشند موافق هستيد؟
هر عملي يک عکس العملي دارد!
خب سهوي نبوده؟ منظورم مخصوصا وضع مانا نيستاني، کاريکاتوريست روزنامه هست...
خب هر چي بوده. اين را بايد دستگاه امنيتي و قضايي تشخيص دهد. روز جمعه يک "ايران جمعه" اي چاپ مي شود که اصلا در مناطق آذري توزيع نمي شود. چه کسي اين را برده روي رسانه ها و مردم را تحريک کرده است؟
گفته شد خود کاريکاتوريست هم آذري زبان است خانم شايق...
خب وقتي خود کاريکاتوريست هم آذري زبان است نشان مي دهد به عمد اين اتفاق افتاده و بعد اطلاع رساني شده و مردم را تحريک کرده اند و به اين نتايج رسيده است. اگر سهوي بوده باشد من نمي توانم تشخيص بدهم.
اين مساله "مساله قوميتي" شده. چرا؟
مي خواهند اختلاف ايجاد کنند. يک روز اختلاف قومي در خوزستان شکل مي گيرد. يک روز در سيستان و بلوچستان اختلاف تشيع و تسنن راه مي اندازند. در کردستان،آذربايجان.... من دستهاي پنهان و مشکوک را در اين قضيه مي بينم.
زمينه ها را چطوري مي شود کم کرد؟ با رسيدگي به مردم؟ توزيع امکانات، ثروت و...؟
نه. من قبول ندارم. استان ما يکي از آبادترين استان هاست. تبريز يکي از کلان شهرهاي کشور است...
//////////////////////////////////////////////
رضا پيرهادي
عبدالمالك ريگي ؛ اين نامي است كه با جنايت جادة بم ـ كرمان در هم آميخته است. او خود را مدافع قوم بلوچ و سركردة گروهي به نام جندالله معرفي مي كند و اين روزها خبرهاي زيادي از او مي شنويم؛ اين كه با فلان شبكة تلويزيوني يا راديويي مصاحبه كرده و يا در محاصرة نيروهاي انتظامي است.
شايد هم تا وقتي كه اين گفت وگو را مي خوانيد، ديگر اثري از او باقي نمانده باشد. حميدرضا پشنگ، نمايندة مردم خاش در مجلس شوراي اسلامي هم از طايفة ريگي در سيستان و بلوچستان است. با او دربارة هم طايفه اي ديگرش كه جنجال زيادي به پا كرده، گفت وگويي كرده ايم كه مي خوانيد.
آقاي پشنگ! مي گويند شما با عبدالمالك نسبتي داريد.
به هيچ وجه. نه تنها من هيچ نسبتي با او ندارم، بلكه طايفة ريگي هم او را عضوي از خود نمي داند.
حالا اين آقاي عبدالمالك از كجا آمده؟
ريگي، ساختة دست دشمنان است و دارد از مشكلات قوم بلوچ براي مطرح كردن خودش استفاده مي كند. او ماية وهن قوم بلوچ است و بيش از آن كه مدافع اين مردم باشد، مانع رسيدن آن ها به مطالباتشان مي شود.
شايعه شده كه تحصيلات بالايي دارد و خيلي خوب صحبت مي كند.
نه. او يك فرد عادي است كه نه تحصيلات خاصي دارد و نه فن بيان و صداي خوبي. نبايد سرگرم اين شايعات شويم و او را بيش از اين مطرح كنيم. او لايق اين همه شايعه نيست و صلاحيت ندارد بيش از اين مطرح شود.
يعني او به دروغ، خود را مدافع مردم بلوچ معرفي مي كند؟
بله. مدافع مردم بلوچ هيچ وقت راهزن نيست و آدم نمي كشد. اين كج فهمي است كه شما به خاطر رسيدن به مطالبات قانوني، دست به آدم كشي بزنيد.
دربارة اين مطالبات قانوني، بيشتر بگوييد.
|
چطور مي شود از ظهور افراد سركش ديگري مثل عبدالمالك جلوگيري كرد؟
معلوم است. بايد زمينة رفع مشكلات اين قوم را بيشتر فراهم كنيم. در آن صورت، امثال عبدالمالك ديگر هيچ حرفي براي گفتن نخواهند داشت.
به دنبال سیاست اخیر وزارت صنایع مبنی بر حمایت از صنایع داخلی !! تعرفه واردات موبایل از ۴٪ به ۵۶٪ .بلاتکلیفی در بازار موبایل بوجود آمد از طرفی فروشندگان با این شرایط از فروش مارک های معتبر خودداری می کنند و خریداران هم بلاتکلیف از این شرایط و افزایش ناگهانی قیمت ها.این در شرایطی است که به زودی واگذاری سیم کارت های جدید نیز آغاز خواهد شد. ودر آن صورت می توانید سود حاصل از این سیاست را حساب کنید تا مغزتان هم دچار محرومیت از نوع فسفری شود.تا بدانید که این مدافعان حق محرومین چگونه به فکر جیب مبارک و لا یتناهی خود هستند.
من که هرچه فکر می کنم و جستجو کردم شرکت داخلی که تولید کننده موبایل باشد و محصول قابل رقابتی را عرضه کنم پیدا نکردم.شما اگر سراغ دارید به من هم اطلاع دهید. این اقدام وزارت صنایع احتمالا در دراستای حمایت از مستتضعفین و سرکوب مرفهین بی درد است!!!!!
بهتر است اصلا فکر بد نکنید چون کلیه باندهای مافیایی و هزار فامیل توسط دولت جدید از بین رفته اند. و هیچ هدفی جز افزایش سود واردکنندگان محترم که جنس هایشان روی دست شان باد کرده وجود ندارد.
آقایان مدافع محرومین بهتر است اول فکری به حال این گاف های تان کنید. کمک به محرومین پیشکش.

