بهار فصل طراوت و رويش است ، طبيعت سرمست از رويش مجدد و آغازي مجدد براي بودن است ....
مدتهاست كه ننوشتهام، ديگر حوصلهي باقي نمانده ، تمام تلاش و توانم صرف روز مرگي شده است. كو ذهن فعال ، كجاست دمي آسايش براي نوشتن ، خلاقيت سيري چند ،چقدر سخت شده اين زندگي نكبتي ، هر چه تلاش ميكني حتي در جا هم نمي زني ، بلكه پسرفت ميكني.
دلم تنگ روزهايي است كه هر چند فقير بوديم اما زير خط فقر نبوديم. گراني ، طاقتمان را تنگ كرده و چون موريانه در حال پوساندن وجود مان است.
دلم سخت گرفته است، ميخواهم فرار كنم و به خيابان پناه ببرم تا دمي راحت باشم، اما افسرده تر و مغبون تر ميگردم وقتي با مشكلات جديد مواجه ميشوم؛ خيابانهاي شلوغ، ترافيك گره خورده ، مردمان عصباني و پرخاشگر و تيترهاي تلخ روزنامهها كه از گراني و تورم مي نويسند و حقايق تلخي كه عليرغم ميل باطني دولتمردان در ويترين مغازهها ميبيني و اتيكتهايي كه هر روز راه صعود را در پيش گرفتهاند و نميخواهند از توسعه غافل شوند.
اما خنده تلخي بر لبانت مينشيند هنگامي كه رييس جمهور قول ميدهد بر گراني فائق آيد و مشكل مسكن را حل کند، زيرا تجربه كردهي كه هر گاه رييس جمهور حرفي زده و قولي داده ،اوضاع نه تنها بهتر نشده كه وخيم تر هم شده است! خنديدن و بي عاري تنها دواي اين گراني و فقر تصاعدي است. البته گاهي فكر ميكنم شايد من اشتباهي بودم!
در زندگي زخم هايي هست كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي خورد و مي تراشد.

